گنج

شمارهٔ ۱۴۱ - وله ایضاً

من که از دور چرخ ممتخموز اسیران گردش ز منم
همچون صبح ار برآورم نفسیآتش اندر همه جهان فکنم
نه شکیبایی خموش شدننه دلیری و برگ دم زدنم
حاصلی نیست از وجود دخودمزان ملول از وجود خویشتنم
همچو لاله ز سوز دل بدرمور ز خارا کنند پیرهنم
داده یی شرح جورهای فلکبس شگفت آید از تو این سخنم
مگر از اتّحاد مفرط مابتوظن برد آسمان که منم
با تو گفتم شکایتی گویمبستدی آن حکایت از دهنم
چون تو با کاروبار این گوییمن چه ناموس خویشتن شکنم