گنج

شمارهٔ ۱۳۰ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ام۵۶ بیت
خفتۀ بیدار بودم دوش کز دارالسلاممسرع باد صبا آورد سوی من پیام
کای ز ضجرت کرده دایم روی در دیوار غمخیز کآمد گاه آن کز بخت باشی شادکام
چند باشی از طرب تنها نشسته چون الفچند باشی زیر بار غم خمیده همچو لام
گر ز نقد خوشدلیها کیسۀ طبعت تهیستخیز و بستان مایه یی از طبع نا اهلان بوام
کارهایی همچو جال افتاده دور از یکدگردست در هم داد چون گوی انگل اکنون ز انتظام
دانۀ دل پاک کن از گردانده وانگهیچشم شو بهر تماشا جمله تن مانند دام
فتح باب دولتست امروز زیرا داده انددر سرای خاص سلطان شریعت بار عام
مطلع خورشید شد بار دگر برج شرفجلوگاه کعبه شد با ردگر بیت الحرام
دل که چون سنگ سیه بد، یافت چون زمزم صفاتا که رکن شرع را در کعبه می بیند مقام
عقل با این خانه دید ار بیت معمور فلکهر زمان در حیرت افتد کین کدامست آن کدام
ربع مسکون از جوار آن همی یابد خطرسقف مرفوع از ستون او همی گیرد قوام
مهرومه را از برای خشت بامش ساختنداین یکی از زرّ پخته وان یکی از سیم خام
بوده از شکل هلالش دوش گردون ناوه کشوافتابش روز و شب اندر گل اندایی بام
دست رضوان ساحت فردوس گویی آب زدبس که از شرم نهادش خوی کند دارالسّلام
صبح از این معنی نماید هر نفس دست سپیدتا بیفزود بدان صحن سرایش چون رخام
شد شفق شنگرف و گردون کاسه های لاژوردمهر و ماهش شمسه و نقّاش چرخ خویش کام
از خواص این سرای آنست کآهختست تیغبر در او حاجب الشّمس از پی دفع عوام
لطف و عنف خواجه دروی داد بار از بهر آنهم هوایش راست صحّت هم سمومش را سقام
شاد باش ای هفت اجرام سماوی بر درتهمچو پروین بر هم افتاده ز فرط ازدحام
خسرو سیّارگان لبّیک زد، چون قدر توحلقۀ گردون گرفت و بانگ در زد کای غلام
از تواضع حلم تو همچون زمین سهل الفیادوز ترفّع قدر تو همچون فلک صعب المرام
از لباس مستعار روز و شب ذاتت کنونبر حقست ار عار می دارد ز فرط احتشام
آسمان کو همچون در، حلقه بگوش این درستبندگیت را ز تحت الفرط کردست التزام
نطفه یی از صلب جودت زادۀ دریا و کانرشحه یی از بحر طبعت مایۀ فیض غمام
رخنه یی کز تیغ قهرت در دل خصم اوفتادهم بنوک ناوک قهرت پذیرد التیام
پایمال نیستی گردد فلک همچون رکابگر بتابی یکدم از کارش عنان اهتمام
پرتوی از رای تو گلگونۀ رخسار صبحگردی از میدان قهرت وسمۀ گیسوی شام
با وفاق تو نگنجد این دو رنگی در جهانبا خلاف تو بیفتد سلک ایّام از نظام
با طبقهای نثار آید فلک از سیم و زربامدادان تا کند بر خاک درگاهت سلام
صبح از این معنی ، درم ریزان بر اندازد نقابمهر از این رو زرفشان آید پدید از راه بام
با یک اندازی کلکت تیر چرخ از دم زندهمچون سوفارش زبان بیرون کشد گردون ز کام
گر نکردی جاه تو تعدیل ذات مشتریهرگز او را کی بدی در محضر افلاک نام
پیش لفظ تو شکر شیرینی خود عرضه کردعقل از این رو میکند چون پسته در لب ابتسام
دشمنت چون نار از آن رو سرخ روی آمد که شدقطره قطره خون اندامش فسرده در مسام
دست قدرت چون سراپرده بزد بر بام چرخاز مسامیر ثوابت ساخت اوتاد خیام
سحر کآید از سر کلکت بود سحر حلالبیت کان نبود مدیح نو بود بیت حرام
گر نگویم مدح تو تیغ زبان در کام منباز گردد با شگونه همچو تیغ ! ندر نیام
مدح اخلاق تو کز وی عقل کلّ قاصر بودکی نماید کلک پی کرده بشرح آن قیام؟
چون صراحی از می مهرت تهی پهلو که کرد؟کش نگشت از دور گردون دل پر از خون همچو جام
ای خداوندی که پیش نفخۀ اخلاق تواز نسیم گل، فلک چون غنچه برگیرد مشام
روزگار دولت تو روز بازار هنرهجرت میمون تو تاریخ ایّام کرام
همچو میخ از سرزنش گردون فرو رفتی بخاکگر نکردی از تضرّع هم بحبلت اعتصام
دودمانت را گر آتش هم نفس شد باک نیستخانۀ خورشید لابد آتشی باشد مدام
چرخ وانجم در طواف خانه ات بودند وکردآستانت را اثیر از روی تعظیم استلام
گر نهاد آتش زبان در خاندان عصمتتلاجرم زان شد زبان زرنگارش قیر فام
در بهشت خانه ات آتش ازیرا راه یافتکو همی سوزد دل اعدای جاهت بر دوام
جرم اختر را ز برج محترق ناید گزندذات گوهر را زکان کندن نکاهد احترام
زرد و لرزان بر درت افتاد چون زنهاریانتا نخواهد خاطر و قّادت از وی انتقام
شاید ار با آسمان پهلو زند چرخ اثیرکز سرافرازی گذارد بر چنین درگاه گام
همچو آتش اطلس زربفت پوشد آتشیهر که او بر آستانت کرد یک ساعت مقام
من که هستم معتکف چون خاک بر درگاه تواز چه محرومم ز تشریفاتت ای صدر انام
آری آری روزه شرط اعتکاف آمد از آندست گردون کرد بر کام من از حرمان لگام
تا که کّحال قدر از چرخ و انجم هر شبیسازد از کحل الجواهر سرمۀ چشم ظلام
باد عمرت جاودان در دولت و بخت جوانباد کارت با نظام از دولت خواجه نظام
حال تو در رفعت و حال حسودت در خمولهم برین منوال بادا تا قیامت والسّلام
بر تو میمون باد این تحویل فرّخ کاوفتاددر سنۀ خمس و نمانین غرّۀ ماه صیام