گنج

شمارهٔ ۱۲۵ - وله ایضا یمدحه و یهنّیه بالزّفاف

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۵۴ بیت
چو خیل زنگ بیار استند صفّ جدالسپاه روم هزیمت گرفت هم در حال
فلک کلاه زر اندود برگرفت از سرجهان بسفت درافکند عنبرین سربال
نگاه کردم و دیدم عروس گردون راشده چمان و خرامان بعزم استقبال
فرو گذاشته بر عارض منوّر روزذوابۀ شب تار از برای زیب و جمال
فروغ داده بگلگونۀ شفق رخسارخضاب کرده کف دست را عروس مثال
بفرق سر بر تاجی نهاده از اکلیلبساق پای وی اندر زماه نو خلخال
و شاح عقد ثریّا فکنده در گردوننطاق بسته میان را ز عقدهای لآل
همی دوید ز پیش آفتاب مشعله دارهمی چمید ز پس عود سوز باد شمال
سماک رامح میرفت دور باش بکفشهاب ثاقب میزد میان راه دوال
بنغمه زهره از پردۀ سپاهان کردروایت غزلی مطلعش برین منوال
زهی مبارک طالع خهی همایون فالکه روزنامۀ سعدست و منشاء اقبال
شبی که منزل شادی دروست میلامیلشبی که جام سعادت در اوست مالامال
شبی که هست ملاقات عقل و روح در اوشبی که زهره و خورشید را دروست وصال
بخور جانرا بر مجمر سرور بسوزبسان شکّر و عود آمده صواب و محال
چو حال چرخم از ینسان مشاهدت افتادبنزد عقل شدم بهر کشف این احوال
چو باز راندم این ماجرا بنزد خردجواب داد مرا گفت : نیست جای سؤال
معاینه ست شب قدر عقلی و شرعیبخواه حاجت و زین پس ز دور چرخ منال
بزرگ عیدی سایه فکنددر رمضانکه پیروی کندش عید غرۀ شوّال
شب است زنگی آبستن سرور و فرحنشسته بهر ولادت برین شکسته سفال
شب زفاف امام زمانه خواجۀ ماستکه بهر خدست اوخم گرفت پشت هلال
زحل زگلشن نیلوفری فرود آیدمحفّه داری او را گرش دهند مثال
برای عزّت خود خواست آفتاب بسیکه از خضاب کسوفش دهند پیک خال
بدان امید که مشّاطگی کندمه چرخبگونۀ گل گلگونه داد چندین سال
ز اجتماع سلیمان شرع با بلقیسرواق صرح ممّرد شدست صفّ نعال
زمانه یابد ازین اتّصال خوب محلستاره گیرد ازین اقتران میمون فال
چو شد مصوّرم این حال بهر تهنیتشنبد گزیرم ازین چندبیت و صف الحال
کشیدم از سر اندیشه پای در دامنبمانده عاجز و حیران بدست خواب و ملال
بفرّ خواجه از املای طبع هم برفوربدیهه نظمی پرداختم چو آب زلال
زهی سخای تو بر آز تنگ کرده مجالزهی عطای تو بر ما فراخ کرده منال
پناه سروری و پشت شرع ، رکن الدّینکه هست کلک و بنانمت بیان سحر حلال
تویی که نام تو نقشست بر نگین خردتویی که رای تو قطب است و سپهر جلال
معالی تو برون از تصرّف اوهاممکارم تو فزون از توقّع آمال
نسیم لطف تو گر بر جهان دمد نفسیشوند قابل جانها هیاکل تمثال
سموم قهر تو حاشا اگر زبانه زندشوند نطفه دگرباره در رحم اطفال
زفیض طبع تو کردست بحر استمدادو گرنه جود تواش کرده بود استیصال
دبیر چرخ ز بدو وجود بنوشتستحسود جاه ترا حرز: ماله من وال
فلک پیاده شتابد بخوابگاه عدماگر دهند ز دیوان هیبت تو مثال
شود ستاره بپهلو سوی درت غلطانگرش کنند ز درگاهت امرت استعجال
چو شاخ صدره زجیب سپهر سربزنداگر بنام تو اندر زمین نهند نهال
کشد چو آب گریبان نامیه در خاکاگر تو گویی شاخ درخت را که مبال
به ابر کردم تشبیه دست در بارتخرد نفیر برآورد و گفت: به بسگال
کجا برابر دریای درفشان باشد ؟کسی که خیره همی بیزد آب در غربال
زهی زمانه زبأس تو گشته مستشعرخهی سپهر زجاه تو کرده استکمال
فراغتست ترا از وجود هفت و چهارکه هست ذات تو خود عالمی باستقلال
نشاند عدل تو ناهید شهره را بر گاوفکند سهم تو بر کوه علّت زلزال
یتیم ماند جگرگوشۀ صدف زسخاتذلیل گشت ز الفاظ تو سلالۀ نال
هم از مآثر عدل تو بینم این که همیبرآید از دل شیر سپهر قرن غزال
بدانک خصم تو روزی نشست بر منبرگمان برد که عدیل تو گشت، اینت محال
خرد گواه منست اندرین که چون عیسینشد بواسطۀ خر بر آسمان دجّال
هوای عالم مدح تو چون کنم ؟ کآنجاهمی بسوزد سیمرغ فکر را پروبال
همیشه تا که سویدا بود محلّ حیاتهمیشه تا که دماغست مستقّر خیال
مباد ماه جلال ترا افول و محاقمباد مهر بقای ترا کسوف و زوال
خجسته بادت این اتّصال تا جاویدبکام خویش ممتّع بدین ستوده همال
زبارگاه تو مصروف باد دست فناز روزگار تو مکفوف باد عین کمال