گنج

شمارهٔ ۱۲۲ - و قال ایضآ یمدح الصّذر السّعید رکن الدّین صاعد

ای در محیط عشقت، سر کشته نقطۀ دلوی از جمال رویت، خوش گشته مرکز گل
زلف تو بر بنا گوش، ثعبان و دست موسیخال تو بر نخدان ، هاروت و چاه بابل
دو رسته درّ دندان، چون از رخت بتابدگویی مگر ثریّا، در ماه کرد منزل
عقل از لطافت گل، یک نکته کرد موهومرمزی از آن چو بنمود ، آمد دهانت حاصل
هر گه که قامت تو، بخرامد از کرشمهگویی که سرو آزاد، از بادگشت مایل
ای مرده آب حیوان، پیش لب و دهانتوی مانده حیران ، زان شکل و آن شمایل
آن روی را بهر کس، منمای الله اللهیا معجری بر افکن، یا برقعی فروهل
گر وعدۀ وصالت،بودست موسم گلبشنو بشارت گل ، از نغمۀ عنادل
باغ از دم صبا شد، چون آستین مریمدست نشاط ازین پس، از جیب غنچه مگسل
ببساو نبض بر بط، کز چیست نالش اوزخمی دوبر رگش زن، تا خوش کند مفاصل
بخرام سوی صحرا، تا بنگری جهان راصافی ز هر کدورت، همچون ضمیر عاقل
سوسن بسان عیسی، یک ره زه گشته ناطقغنچه بسان مریم، دوشیزه گشته حامل
گل در لحاف غنچه، خوش خفته بد سحرگهباد صبا برو خواند، یا ایّها المزّمّل
بیرون فکنده سوسن، از تشنگی زبانراکرم از عدم درآمد ، تا زان سوی متاهل
تا بوکه خردۀ زر، یابد عطا ز گلبنآغاز کرد بلبل، میخواندش فضایل
ار غنچه گشته گلبن، طوطیّ لعل منقاروز میوه گشته اغصان، طاوس باجلاجل
زاغ سیاه دل را، بر در نهاد بلبلچون دید دمّ طاوس، گشته پر حواصل
گل در غرور دولت، صحّاک سیرت آمدزان دیر می نپاید ، در عهد صدر عادل
شاخ شکوفه پنبه ، از گوش کرد بیرونتا مدح رکن دین را ، اصغا کند ز قائل
جمشید تخت دولت، خورشید شرع صاعدصدری که هست جودش، چون فیض عقل شامل
در خطّ شب نمایش ، بر رهگذار مکرتاز گوهر معانی ، افروخته مشاعل
حلمش سبب شدارنی، از عاصفات قهرشیکباره گشته بودی ، او تا دارض زایل
در روز سبق دولت، خورشید آتشین پیبا عزم باد سیرش، چون سایه خفته در ظل
بحر محیط باشد، هر نقطه یی ز خطّشبهر حساب جودش، گر برگشتی جداول
سمسار کلک او را، سر ازل مجاهزعطّار خلق او را ، باد صبا معامل
با لوح زی دبستان ، آید عصای موسیسحر حلال کلکش ، چون حل کند مسائل
تفّ سموم قهرش، گر بر زمانه افتدجو در جوار کافور ، گیرد مزاج یلپل
ای خط استوا را، انصاف تو موازیوی سطح آسمانرا، درگاه تو مشاکل
گردد دل تمنّی ، از اضطراب ساکنچون در تحرّک آید، کلک تو درانامل
از حمل بار برّت، شد اوفتان و خیزانچون در شمار انگشت از بخشش تو سایل
نه طاق آسمانرا، قهر تو خرقه کردیگر لطف تو نبودی ، اندر میانه حایل
گر از همای فرّت ، بر چرخ سایه افتدگردد زیمن جاهت، هندوی چرخ مقبل
خصمت ز چاه محنت مستسفی است چون دلووز غم چو ریسمان شد، معلول علّت سل
لطفت عجب نباشد، گر خصم بند گرددالّا نسیم ننهد، بر اب کس سلاسل
از مهر و کینت رمزیست ، کون وفساد عالموز عقل هست روشن ، بر این سخن دلایل
ار چار طاق عنصر ، الّا طلل نماندمعمار عدلت ار زانک ، گردد ز کار غافل
از شوق حضرتت ماه، افتاد در تکاپویزان سان که میشمارد باده هم از منازل
اندر بسیط هستی چون از دلت گذشتیدر روزگار ناقص ، جز بحر نیست کامل
او نیز گاه جودت، سازد سفینه مسکنتا جان ز موج دستت، بیرون برد بساحل
ای سروری که هر یک، ز اجرام هفت گانهمیسازد از دگرگون ، سوی درت وسایل
زین واقعه که آمد ، نزدیک آنکه گردداز خنجر دلیران، خلق زمانه بسمل
صبح از نهیب فتنه، یک دم نمی زد الّاکز تیغ مهر بودی اندر برش حمایل
از بس که رمح سر زد، بر سینه آن خرانراسرباز بسته آنک، از درد سر عوامل
تا دوستی نعمان، برخود کنند ثابتخیل بهار بینم، یک سر شده مقاتل
سوسن زبان کشیده ، گلبن سپر فکندهدر چشم غنچه پیکان، بابید آخته شل
زر دست چشم نرگس ، یرقان ز دست گوییزین هولهای منکر، وین ورطه های هابل
چون بید و مه لرزان ، برجان آنکسی کوچون سرو بود سرکش ، چون غنچه بود پردل
زین هولهای منکر، وین ورطه های هابلچون سرو بود سرکش، چون غنچه بود پر دل
ای از کمال جاهت، دست زمانه قاصروی از علوّ قدرت، اوج ستاره نازل
تا بحر شعر بنده ، شد قلزم معانیاز گوهرش نماندست ، یک بکر فکر عاطل
گر از مهبّ جودت ، باد قبول یابدنامش ز فخر گردد، تاج سرافاضل
بعد از شه ار بیفزود، قدر تو نیست طرفهبعد از زوال خورشید ، افزون همی شود ظل
پیوسته باد ازین سان ، جاه تو در ترقّیآسوده دولت تو، در ظلّ شاه طغول
تا محفل کواکب ، هست از قمر مزیّنباد از شکوه ذاتت، آراسته محافل
پاینده باد جاهت، کز روی و رای خوبتبفراخت رایت حق، برتافت روی باطل