گنج

شمارهٔ ۱۱۱ - وقال ایضاً یمدح الامیر الکبیر السعّید ضیاء الدّین احمد بن ابی بکر البیا بانکی

درست گشت همانا شکستگّی منشکه نیک از ان بشکست زلف پر شکنش
دل شکسته به زلفش اگر برآغالیکم از هزار نیابی به زیر هر شکنش
دگر ندید کسی تندرست زلفش راز عهد آنکه خوش آمد شکست عهد منش
دلم نشست ز گرد هوای او بر بادچو دید گرد ز عنبر نشسته بر سمنش
چو سایه پیش رخش خاک بر دهان فکندگر آفتاب ببیند میان انجمنش
ندانم این همه دُرپاشی از کجا کردیاگر به چشم من اندر نیامدی دهنش
ز جای خود برود سرو و جای آن باشدچو در چمن بخرامد قد چو نارونش
دلم چنان به رخ و خال او برآشفته‌ستکه شد چو لاله رخ و خال پاره‌ای ز تنش
به خون من ز چه شد تشنه چشم بی آبش؟چو برد آب همه چشمه‌ها چه ذقنش
در آب روشن اگر دیده‌ای تو سنگ سیاهبیا ببین دل او در بر چو یاسمنش
صبا به عهد رخش بر چمن نمی‌گذردکه نیست با رخ او بیش برگ نسترنش
اگر نه لاله و گل گشته‌اند خوار و خجلز شرم آنکه بدیدند مست در چمنش
کله ز بهر چه بر خاک می‌زند لاله؟گل از برای چه صد پاره کرد پیرهنش؟
بریخت خون جهانیّ و خود چه‌ها کردیاگر نبودی بیمار چشم تیغ زنش
ز خواب خوش چو بمالید دیده را گفتمکه نیک دادی مالش به دست خویشتنش
دهان پسته بدرّم برآورم مغزشاگر بخندد پیش لب شکر سخنش
به مدح مکرم عالم مگر زبان بگشادکه کرده‌اند دهان پر ز گوهر عدنش
جهان لطف و کرم کارساز ترک و عجمپناه تیغ و قلم و سرور بزرگ منش
ضیاء ملّت و دین احمد ابی بکر آنکچو احمدست و چو بکر سرت حسنش
چو بر مصالح ملکست همتّش مقصورگرفت شاه جهان مستشار مؤتمنش
زمن شود چو زمین آسمان ز سطوت اواگر نباشد بر وفق جنبش زمنش
چو مشک را جگر از بوی زلف او برسوختخطا بود که کنم نام نافۀ ختنش
لطیف‌تر ز خیالست در دماغ عدواگرچه هست گران گرز استخوان شکنش
پیاده شاه فلک در رکاب او بدودبه هر کجا که رخ آورد اسب پیل تنش
ز بهر خدمتی از بهر قبضۀ شمشیرفلک ز شکل ثریّا همی دهد سفنش
همی نزید گردنکشی کمندی راکه داد تاب و توان بازوی عدو فکنش
زهی ضمیر فلک پیش فکرت تو چنانکیکیست باطن اسرار و ظاهر علنش
کجا شدی سر تیغ تو در سر دشمناگر نپختی سودای مغز پر فتنش
شگفت نیست که تیغ تو قطره آبستچو از کف تو به دریا درون بود وطنش
در سرای کسی کو در خلاف تو زدسبک بود که شود عنکبوت پرده تنش
چو خصم مرغ دلت را اجل کند بریانبود زخشم تو آتش، ز رمح بابزنش
منافقی که ز تو طاغیست چون زنبورچو کرم پیله قزا کند خود شود کفنش
عدو چو شمع بروزست، کشتنش شایدکه کنده باشد بر پای و بر گلو رسنش
فلک بر اهل هنرزان نمی‌کند سر راستکه همّت تو دوتا کرد پشت از مِننش
چو شد بنان تو بر لاغری کلک سوارز زنگبار بود تا به روم تاختنش
چو سر برآرد کلکت ز چاه ظلمانیبود مطالع انوار جای دم زدنش
به کارنامهٔ مهر تو روح بر کارستوگرنه صرف کنند از ولایت بدنش
ز بهر خدمتی از بهر قبضۀ شمشیرفلک ز شکل ثریا همی دهد سفنش
همی نزید گردنکشی کمندی راکه داد تاب و توان بازوی عدو فکنش
زهی ضمیر فلک پیش فکرت تو چنانکیکیست باطن اسرار و ظاهر علنش
کجا شدی سر تیغ تو در سر دشمناگر نپختی سودای مغز پر فتنش
شگفت نیست که تیغ تو قطره آبستچو از کف تو به دریا درون بود وطنش
در سرای کسی کو در خلاف تو زدسبک بود که شود عنکبوت پرده تنش
چو خصم مرغ دلت را اجل کند بریانبود ز خشم تو آتش، ز رمح بابزنش
منافقی که ز تو طاغیست چون زنبورچو کرم پیله قزا کند خودشود کفنش
عدو چو شمع بروزست، کشتنش شایدکه کُنده باشد بر پای و بر گلو رسنش
فلک بر اهل هنر زان نمی‌کند سر راستکه همت تو دوتا کرد پشت از مِننش
چو شد بنان تو بر لاغری کلک سوارز زنگبار بود تا به روم تاختنش
چو سر برآرد کلکت ز چاه ظلمانیبود مطالع انوار جای دم زدنش
به کارنامهٔ مهر تو روح بر کارستوگرنه صرف کنند از ولایت بدنش
عقیق را جگر از بیم خنجرت خون شدچو اوفتاد گذر بر معادن یمنش
اگر پرد به پرّ کرکسان چو تیر عدوتکند دو زاغ کمان تو طعمهٔ زغنش
زهی که اهل هنر را فنون انعامتخلاص داد ز چنگ سپهر و مکر و فنش
چو شمع هر که زبان آوری کند دعویبه گاه مدح تو یابند عاجز لگنش
چو خار گلبن دانش نهاد بی برگیصریر کلک تو گردد نوای خارکنش
به فرّ مدح تو شد گفته این قصیده که خواستبه امتحان ز من خسته جان ممتحنش
تَوارُدی مگر افتاده بود در مطلعبدین سبب رقمی از قصور بَرمَزنش
ظهیر اگرچه که صراف نقد اشعارستگمان مبر که زند بنده قلب بر سخنش
که گاه فکرت اگر بنات نعش خورمبه نوک کلک به نظم آورم چنان پرنش
اگر خوشست چو خط پیش روی میدارشپس ار کژست تو چون زلف بر قفا فکنش
بجز قبول تو حقّا اگر قبول کنموگر دهند مه و آفتاب در ثمنش
چو نور یافت ز نام تو کار بنده سزداگر شود سپری ظلمت شب محنش
دعای بنده چه حاجت کمال جاه تراکه همرهست همه جا دعای مرد و زنش