گنج

شمارهٔ ۱۰۸ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعد

سزد که تا جور آید به بوستان نرگسکه هست بر چمن باغ مرزبان نرگس
به خنده زان چو ستاره سپید دندان استکه زرد کرد دهان را به زعفران نرگس
نمود در نظر سعد چهره چون که بدیدبه فرق خود بر تسدیس روشنان نرگس
ز آبداری سوسن چو طرف زر بر بستبه تشت داری گل رفت بعد از آن نرگس
میان صبحدمان، آفتاب زرد نمودببین چه بلعجب آورد داستان نرگس
سری چو طاس و در او آن دماغ و رعناییکه بر شکست کله گوشه ناگهان نرگس
پی نثار، طبق‌های دیده پر زر کردچو خواند خیل چمن را به میهمان نرگس
ببست باد صبا خواب نرگس جمّاشچنین ز رنج سپر گشت ناتوان نرگس
به حکم آنکه فزاید ز سبزه نور بصرشدست شیفته بر شاخ ضمیران نرگس
صبا به شعبده‌اش بیضه در کلاه شکستکه با سپید و زر دست، بیضه‌سان نرگس
چو سود از آنکه به پیکر نیام زر سیماستچو نیست بهره‌ور از خنجر زبان نرگس
به طرف جبهه بر اکیل دارد از پروینوگرچه هست به صوت چو فرقدان نرگس
ز نوبهار نظر یافت شش درم هر سالاز آن قبل که خراب است جاودان نرگس
دو کفّه است و عمودی به شکل میزانیکه یک تن است و دو سر همچو توامان نرگس
ز تنگ‌چشمی اگر بست غنچه دل در زرنهاد باری سرمایه در میان نرگس
چو پلک چشم ز هم باز کرد و سبزه بدیدخوش ایستاد بر آن فرش پرنیان نرگس
به بوی پیرهن گل بصیر شد، ورنیسپید دیده بد از هجر ارغوان نرگس
هر آن دقیقه که دارد ضمیر غنچه نهانبه چشم سر همه بیند همی عیان نرگس
ز جام لاله مگر خورد در شراب افیونکه می‌نگردد هشیار یک زمان نرگس
کلاه زرّ مغرّق به فرق بر یاربچه خوش برآمد در سبز پرنیان نرگس
ز پیکر شجر الاخضر آتشی افروختکه سرفراز شد از وی به هر مکان نرگس
به سان چنگ از آن سرفکنده می‌داردکه خیره‌سر شد از آشوب زندخوان نرگس
چو نای از آنکه تهی‌چشمی است عادت اوفرو نیارد سر جز به سوزیان نرگس
ز سیم خام و زر پخته طبلکی برساختکه خفتگان چمن راست پاسبان نرگس
کلاه داری اگر می‌کند به موسم گلسزد، که مست و خراب است و کامران نرگس
مرا چو چشم و چراغ است شکل خرّم اوکه شیوه‌ای‌ست ز چشم تو ای فلان نرگس
زهی حدیقۀ چشمت چنانکه هندوییبگسترد همه اطراف خان و مان نرگس
بعینه ابرو و چشمت بدان همی ماندکه از بنفشۀ تر ساخت سایبان نرگس
وبازتابش خورشید عارضت گوییکه از بنفشۀ تر ساخت سایبان نرگس
خیال ابرو و چشم و رخت نمود مراچنانکه در سپر گل کشد کمان نرگس
زر و درم چه بود، بویی از سر زلفتاگر دهد، بخرد از صبا به جان نرگس
ز بس که زلف تو بر باد داد جان‌ها رابه گلستان صبا یافت بوی جان نرگس
برون کند ز سر الحق خمار و صفرا نیزاگر بیابد از آن لب دو ناردان نرگس
کلاه سایه به سر برنهاد تا باشدز تاب پرتو روی تو در امان نرگس
ز شوق آنکه تو ریزی به خاک بر جرعهکند ز کاسهٔ سر شکل جرعه‌دان نرگس
جدا نگشت ز چشم تو طُرفة‌العینیبلی به چشم تو بیند همه جهان نگس
مگر به پشتی چشم تو شوخ گشت چنینکه پیش خواجه رود مست هر زمان نرگس
چو بخت و دولت صدر زمانه بیدار استکه از شمایل او می‌دهد نشان نرگس
شدست پای همه چشم و چشم شد همه سرچو عزم و حزم خداوند انس و جان نرگس
گل حدیقۀ معنی ابوالعلا صاعدکه از شمایل او می‌دهد نشان نرگس
عجب نباشد اگر از برای آزادیشچو سوسن از دهن آرد برون زبان نرگس
بیافت روز زرافشان جود او در باغسه چار بدره زر عین، رایگان نرگس
زهی ز غیرت خلق تو دل سبک لالهزهی ز شربت لطف تو سرگران نرگس
پیاز گنده شود رغم انف حاسد راچو با مشام حسودت کند قران نرگس
رضای طبع تو جوید به خاک در، ورنهنگشت عاشق این محنت‌آشیان نرگس
کشید سرمه ز خاک در تو زین قبل استکه چشم زرّین دارد چو آسمان نرگس
ز بهر خقنۀ تو خیل ماه و پروین رابه رسم سنجق بستست بر سنان نرگس
نهاد در دل پنبه تنورۀ آتشچو فرّ عدل ترا کرد امتحان نرگس
ز علّت یرقان هم به یمن تو برهداگر تو گیری یک راه در بنان نرگس
شب دراز به یک پای بر بود بیدارکه هست داعی آن دست درفشان نرگس
شود ز ناخنه چشمش درست اگر یابدجلای دیده ازین گرد آستان نرگس
خط تو هست مثال بنفشۀ مهموزز کلک اجوف معتلّ همچنان نرگس
ز زرّ رسته و از سیم تر دهن پر کردچو کرد شمّه‌ای از خلق تو بیان نرگس
مسیح لطف تو گر بر جهان دهد نفسینروید ابرص و اکمه به بوستان نرگس
ز لطف و قهر تو گویی همی سخن راندکه آب و آتش دارد به یک دهان نرگس
برای سرمۀ خاک در تو از صد میلنهاد دیده به ره بر چو دیده‌بان نرگس
ز تاب خاطرت اندیشه کرد پنداریکه شد گداخته مغزش در استخوان نرگس
به عهد جود تو از زر چه چشم می‌داردمگر ز صیت تو نشنید حال کان نرگس؟
به حرص دیدن رویت دو چشم چار کندچو سر برآورد از سبز آشیان نرگس
مگر ثنای تو بر دیده نقش خواهد کردکه باز کرد ورق‌های دیدگان نرگس
ز شرم عدل تو سر بر نمی‌تواند داشتکه تا چراست درین وقت شادمان نرگس
ز واقعات سپاهان عجب نباشد اگرچو غنچه گردد خونین دل و روان نرگس
ز بس که چشم جوانان کفیده شد در خاکز حد برفت و بر آمد ز هر کران نرگس
ز بس که قدّ چو سرو اوفتاده بر خاک استز گل برآید خیزان و اوفتان نرگس
به رسم سوگ عزیزان کلاه زر اندودکند به ترک سپید اندرون نهان نرگس
کجا ز امن در او تاج زرنگار به سربه شب بخفت همی مست بردکان نرگس
کنون همی کند از بیم سر تهی پهلواز آن دیار چو از موسم خزان نرگس
نظاره را چو برآورد سر ز خاک و بدیدنهیب ناوک دلدوز جان‌ستان نرگس
نهاد بر طرف دیده شش سپر وآنگهنگاه کرد به بازار اصفهان نرگس
به صد تأمّل و اندیشه باز می‌نشناختسواد رنگرزان را ز هفتخان نرگس
سپاس و شکر خداوند را که بار دگربر او به عین رضا گشت مهربان نرگس
چنان شود پس ازین کز برای نزهت عیشز خلد سوی وی آید به ایرمان نرگس
فتور را پس ازین جز به چشم خوبان دربه خواب نیز نبیند به سالیان نرگس
کنون چه عذر سقیم آرد ار بخسبد بازبه اهتمام تو خوش خوش به گلستان نرگس
بزرگوارا ! گفتم چو زرّ تر شعریکه می‌کند ز بر دیده جای آن نرگس
به سان دستهٔ گل نغز و آبدار و لطیفولی ببسته بر او بر به ریسمان نرگس
به شکل افسر خود پای تخت قافیه‌هاشگرفته در زر چون گنج شایگان نرگس
تر است شعر من و چشم او مگر ز غممگریستست برین گفتۀ روان نرگس
چه سود شعر لطیفم چو نیست رنگ قبولچه سود از افسر چون نیست از کیان نرگس
برین قصیده اگر نیستی ز گفتۀ منفشاندی سر و زر هر دو بی‌گمان نرگس
برای آنکه دو چشمش قفای شعر تر استردیف شعر من آمد ز همگنان نرگس
همیشه تا که بود همچو باز دوخته چشمچو ناشکفته بماند به گلستان نرگس
نهال بخت جوان تو سبز و تر بادابر آن مثال که در بدو عنفوان نرگس
حسود جاه تو حیران و مستمند و نژندبرآن مثال که در فصل مهرگان نرگس