شمارهٔ ۷ - بجهت نقش کردن بر حاشیه سراپرده شاهی
برای سراپرده اش آفتابز زرتاب تابیده زرین طناب
چنان ابره از زر کشتی تابناککه زرین شود میخ چوبین بخاک
شود اطلس چرخش ار آستربیابد ز اقبال روی دگر
چنان از طراوت صفا گستر استگه از پرده چشم روشن تر است
جدائی ازین پرده تا می کشیدچو خواب پریشان که مخمل ندید
بجائی که او سایه گستر شودز زربفت او خاک پر زر شود
بنقش و نگارش چو طاووس دیدز پر بیش از پا خجالت کشید
ز بزمت چنان عزت اندوختهکه زر خویشتن را بر او دوخته
بخدمت فشرده است پای درنگنمی آید از ایستادن بتنگ
زهی خدمت اندیش صاحب حیاکه گیرد عصا از درون قبا
نکرد از ادب پشت بر بزم شاهکه دارد چو او حق خدمت نگاه
ز قربش همه محرمان در حسابچو استد کند پشت بر آفتاب
بهر سرزمینی که شاه جهاننهاده است پاگشته بر گرد آن