شمارهٔ ۸ - از بزرگی طلب ادای قروض خود را کرده است
ای خداوندی که باشد نسبت انعام توراست با حرص و طمع چون نسبت دست و دهان
دست جودت از جهان، رسم قناعت برفکندمی کند اکنون هما پهلو تهی از استخوان
نقطه شک بر سر دریا نهد ابر از حباببحر دستت را اگر روزی ببیند درفشان
همتت می خواست یک را از عدد بیرون کندگشت آخر وحدت واجب شفاعتخواه آن
کام بخشا، از هجوم قرض خواهان می کشمآن پریشانی که زر در دست صاحب همتان
منکه چون عیسی مجرد گشته ام از مفلسیمی گریزم از کف ایشان کنون بر آسمان
در زمین صدره فرو رفتم من از شرمندگیاز تهی دستی بدستم نیست اکنون ناخنان
نقد می خواهند از من وجه قرض خویشراوین تعدی بین که نستانند از من نقد جان
بسکه هر دم بر سر راه من آیند از غروردر گمان افتم، که معشوقم من، ایشان عاشقان
قافیه گر شایگان افتاد عیب من مکنشایگان بندم همین بر باد گنج شایگان
بسکه سنگینم زبار قرض ایشان بعد مرگاستخوانم بر هما بارست چون کوه گران
دست از من برنمی دارند بهر هر درمتا نمی گیرند از من همچو قارون صد زمان
روزگار ار قرض ایشان داشتی مانند منمی نمودندی ز رفتن منع اجزای زمان
کاشکی می داشتی تا روزگار دولتتمی بماندی در جهان چون نام نیکت جاودان
مردمان گویند مفلس در امان حق بودسایه حق چون توئی، زان از تو می خواهم امان