شمارهٔ ۷ - در مدح یکی از اکابر زمان در تقاضای کمان
سپهر منزلتا، صاحبا، فلک ز شهاببرای دشمن تو تیر در کمان دارد
زبان بریده چو سوفار باد، آنکه زباننه از برای ثنای تو در دهان دارد
طناب گردن بادا همیشه همچو کمانز آستان تو هر کس که سرگران دارد
عجب نباشد اگر پر بر آرد از شادیکمان چو تیر که با دست تو قران دارد
ز باد تیر تو چون برگ جان فرو ریزدمگر که خاصیت باد مهرگان دارد
شود عقاب اگر سوی صیدش اندازیهمای گردد اگر زاستخوان نشان دارد
اگر چه خط شعاعی رود ز شرق بغربعجب نباشد ار ماه نو کمان دارد
مگر ز تیشه فرهاد بود پیکانشکه از شکاف دل خاره ناتوان دارد
برای دیده ز تیر تو میل می خواهدعدو که از دل بر درد سرمه دان دارد
بحیرتم که بعهد گره گشائی توکمان بگوشه ابرو گره چسان دارد
شکفته گر نشود غنچه های پیکانترواست در دل تنگ عدو مکان دارد
بلند قدرا دلسوز شکوه ای دارمز چرخ دون که بمن کینه نهان دارد
شکسته است کمانی ز من که قوس و قزحرخش ز خجلت او رنگ ارغوان دارد
کمان ابروی خوبان سیاه تو ز چراستاگر نه ماتم آن بوالعجب کمان دارد
هلال غرقه خون دلست ازین ماتمگمان مبر که میان شفق مکان دارد
جهان چو حلقه زهگیر تنگ شد بر منمرا مصیبتش از بسکه در میان دارد
کمانی ار دهدم صاحب کریم نهادپی تلافی آن جور، جای آن دارد
که تا سپهر بداند که قبله گاه امیدعنایتی بمن زار ناتوان دارد
همیشه تا قدر انداز چرخ تیر جفابرای سینه احباب در کمان دارد
نشان تیر تو بادا عدوی بدگهرتاگر بسان زحل جا در آسمان دارد