شمارهٔ ۵ - شکایت از تب و لرز
روزگاری شد که با تب لرز هم پیراهنمقسمت من گشته این از سرد و گرم روزگار
وقت رفتن می سپارد خود بمن تب لرز خویشداد امانت داری درد تو ما را اعتبار
شب که شد از اضطراب پیکر بیطاقتمتار در پیراهنم چون نبض گردد بیقرار
باز گرمی نامزد کرد از پی همخانگیدید گردون چون ندارم مونس شبهای تار
فال صحت بهر ما بیند مزاج ایدل مترسدمبدم بر هم خورد گر استخوآنها قرعه وار
آبرا مانند مشک از نهر گردن می خورمچون تنور از نان خورم بیرون دهم بی اختیار
پیکر چون موی من از بیقراریهای لرزنسبتش افزون شوم هر دم بتار زلف یار
زانکه می سوزد درونم ز آتش جانسوز تبآب چون بینم بسان موج گردم بیقرار
ملک تن از ترکتاز لرزه بر هم خورده استیکسر مو را بجای خود نبینم استوار
زخمهای کهنه را بگسسته از هم بخیههاداغهای تازه را افتاده مرهم بر کنار