گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۷

زهی بعشق رخت کار شمع سربازیزنسبت قد تو سرو در سرافرازی
زگریه باخته ام دیده را همین باشدبنزد دیده وران معنی نظر بازی
چنین بخاک گر افتاده ام ز پستی نیستکه ریخت بال و پرم از بلند پروازی
بسان شعله شمعست الفت من و توبمن یکی شده ای لیک در نمی سازی
غبار من بره دوستی نشسته چنانکه برنخیزد اگر رخش کین برو تازی
بدستگیری واماندگان چنان خو کنکه نقش پا را هم بر زمین نیندازی
کلیم پیر شدی تا بکی چو طفل سرشکز تیغ خوبان در خاک و خون کنی بازی