گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۵

دلا چه شکوه بیهوده از قضا داریطبیب را چه گنه درد بیدوا داری
چگونه رو ننمائی بما تهی دستانتو کز نقاب تمنای رونما داری
اگر تو دست دهی باغ می کند سودابهار را بخزانی که در حنا داری
دلا همای سعادت نه زیر این سقف استبرون رو ار هوس سایه هما داری
حجاب بیش کن از هر که عیب دان تو اوستمبین در آینه خود را اگر حیا داری
نه صبر ماند بجا و نه دل تو هم ایجانزتن در آی دگر در وطن کرا داری
چنان بکج نظری مایلی دلا که مدامبدست آینه و روی بر قفا داری
کلیم غم ز پی روز بد ذخیره مکنبخور بخاطر جمع آنچه هست تا داری