غزل شمارهٔ ۵۶۸
چنان دل کند، میباید ازین تنگآشیان باشیکه خود را در قفس دانی اگر در گلستان باشی
دلا زین همرهان کارت به جایی میرسد آخرکه منتدار از همراهی ریگ روان باشی
به ترک مقصد ار ممنون خود باشی از آن بهترکه بهر کامیابی شرمسار آسمان باشی
قباحتفهم باش و دعوی علم فلاطون کنبه است او عیب دیدن گر تو خود را عیبدان باشی
اگر در خاکساری کاملی، در صدر جا داریچو نقش پا اگر چه خانهزاد آستان باشی
جهان را میتوان تسخیر کرد از تیغ استغناگلستان سربهسر از توست گر بیآشیان باشی
به دل صد آرزو داری، به دوران سازگاری کنچو گلچینی همان به کآشنای باغبان باشی
هنر دربار اگر داری مترس از کمخریداریکسادی را به خود خوش کن به قیمت چون گران باشی
به فتوای قناعت روزه همت شود باطلز قوت کامی ار انگشت حسرت در دهان باشی
نفاق دوستداران بین، که کس گر دشمن خود رادعای بد کند، گوید به کام دوستان باشی
کلیم آمد بهار از بادهات سرخوش چنان خواهمکه در صحن چمن افتاده چون برگ خزان باشی