گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۴

علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریدهتو پا مکش ز سرم گر طبیب دست کشیده
لبت بروی کسی وا نمی شود به تبسمنمک فروش باین نخوت و غرور که دیده
چنانکه سایه ز پرواز مرغ می رود از جامرا ربوده ز جا از رخم چو رنگ پریده
اگر زدرد اسیران خویشتن نشد آگهچراست زلف ترا پیچ و تاب مار گزیده
کسیکه دیدن دردی است روشنائی چشمشزمیل خار مغیلان بدیده سرمه کشیده
زدرس و بحث چو کیفیتی نیافت بجا بودکتاب داده اگر شیخ شهر و باده خریده
ز کنجکاوی مژگان بچشم تو خوانمکسی بغور سخن در جهان چو ما نرسیده
باین طریق خرد آزموده تیغ زبان راکه ربط محکم خود راز گفتگوی بریده
کلیم ناله ما کی رسد بگوش غرورشکسیکه زاری دلها ز زلف خود نشنیده