گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۱

آمد بهار و لشکر گل در رکاب اوصحرانشین بود سپه بیحساب او
هر نوبهار طفل دبستان گلشنستهر غنچه ایکه وا شده باشد کتاب او
بلبل بروی گل غزلی را که سر کندبیدردم ار بدیهه نگویم جواب او
خوش آب و رنگ لاله فزون شد مگر نوبهارآمیخت خون توبه ما با شراب او
نرگس بلاله بیند و دارد تأسفیچون سرخوشی که سوخته باشد کباب او
بر شاخ از شکوفه فکندست نوبهارپیراهن تری که نیفشرده آب او
هر جا که خوشدلی است ز محنت نشانه ایستبنگر بشاهد گل و نیلی نقاب او
با شرم او کلیم چه سازم که همچو گلهر چند مست گشت فزون شد حجاب او