گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۸

اگر مرد رهی نعلین خار سعی در پا کنقدم از سر کن و سودای منزل را ز سر واکن
ز مجنون کم نئی، روز سیاه در هم خود رابوادی شکیبائی خیال زلف لیلا کن
نه مرد صدمه عشقی ز سر حد هوس بگذرهوای سیر دریا داری از ساحل تماشا کن
بحرفی می توان نی ساخت کار شور بختانراتبسم را بگو مشتی نمک در زخم دلها کن
طریق زندگی با دوستان بنگر چسان باشدترا هر گاه می گویند با دشمن مدارا کن
بهشتی جز دل آگاه در عالم نمی باشدهوای جنت ار داری بطبع اهل دل جا کن
دلا گرچه رفیقی در ره عزلت نمی‌یابدنمی گویم که تنها باش همراهی عنقا کن
بود کفر طریقت از پی گمگشته گردیدناگر داری دماغ جستجو آرام پیدا کن
مشو چون غنچه گل خود نگهبان خورده خود راگرت نقد سرشکی هست در دامان صحرا کن
اگر سودا بلند افتاد ازین بهتر چه می باشدکلیم از بهر خود رو فکر یار سرو بالا کن