گنج

غزل شمارهٔ ۵۱

آن سرو روان تا به گلستان گذری داشتپروانه‌صفت گل هوس بال و پری داشت
دل از خم زلف تو برون رفت و نگفتیکاین حلقهٔ ماتم‌زدگان نوحه‌گری داشت
گامی به غلط هم سوی مقصود نرفتیمگویی ره آوارگی‌ام راهبری داشت
پیوسته چو آیینه طفیلی نگاهماو سوی من افکند و نظر با دگری داشت
تا شد مژه بی‌اشک فتاد از نظر مناکنون چه کنم رشته که گاهی گهری داشت
بی‌آب درین بادیه یک گام نرفتیمهر نقش قدم در ره او چشم تری داشت
آشفتگی زلف تو ربط از سخنم بردزین بیشتر این رشته، شوریده‌سری داشت
پروانه کسی در قفس این شمع نکرده استدر پای تو افشاند اگر بال و پری داشت
منگر به کلیم از سر خواری که درین باغاین خاربن سوخته هم برگ و بری داشت