گنج

غزل شمارهٔ ۴۹

مرا ز زلف تو غیر از شکست و محنت نیستبنای خانهٔ زنجیر بهر راحت نیست
برهنه پای نخواهیم ماند، آبله هستدر آن دیار که کفشی به پای همت نیست
چنین که قافلهٔ آه می‌رود به شتاببه کشور اثرش فرصت اقامت نیست
صفا در آخر بزم شراب اگر نبودعجب مدار که ته شیشه بی‌کدورت نیست
دوام روزهٔ زاهد نه از برای خداستکه طفل طبعش قادر به ترک عادت نیست
اثر اگر نبود با دعای من سهل استهمین بس است که شرمندهٔ اجابت نیست
به نزد من که به آزار کس دلیر نیماگر چه کشتن شمع است بی‌شجاعت نیست
سخن فروشی، فرزند خود فروختن استکسی‌که لاف سخن زد اهل ز غیرت نیست
دکان شعر به بازار امتیاز کلیمتوان گشود ولیکن ز شرم رخصت نیست