گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۶

بسکه می پیچد صدای ناله دل در برماستخوان سینه موسیقار شد در پیکرم
طالع بدبین، کز آب و آتشم بیقدرترگرچه آتش می توان گشتن زآب گوهرم
حکم سودا بر سرم جاری تر است از سیل اشکگر بفرقم خاک بیزد ور زند گل بر سرم
خاک اصل طینتم گوئی ز گرد لشکر استاز رفیقان جمله در راه طلب واپس ترم
بسته ام چشم امید از مهربانیهای خلقدل نهاد زخم بی مرهم بسان مجمرم
فطرت پستم ندارد بال پرواز بلندمنکه مور ناتوان باشم چه باشد شهپرم
خاطر آزرده ای دارم که در سیر بهشتاز گریبان چون جرس بیرون نمی آید سرم
برگ من بی برگی است و بار بار خاطرستباد یارب روزی برق بلا برگ و برم
می کنم گاهی اگر سامان بزم می کلیمسنگ پر بیرون کند از اشتیاق ساغرم