گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۸

به دور خویش ز مینا حصار می‌خواهمدر آن میانه ترا در کنار می‌خواهم
به توبه نامه نمی‌شویَم از گُنَه که به حشربه کف مسوده زلف یار می‌خواهم
چو چشم حسرتم افتد به تیغ ابروی دوستیکی‌ست عمر و شهادت دوبار می‌خواهم
به روی کار جهان رنگ دیگرم هوس استدرین چمن نه خزان نه بهار می‌خواهم
ستم بود که گل زخم مشکبو نشودز تار زلف تو یک بخیه‌وار می‌خواهم
غبار اخگر دل را به آب نتوان بردنسیمی از سر زلف نگار می‌خواهم
به سیل اشک سپردم سرای هستیِ خویشز خود سفر چه کنم خانه‌دار می‌خواهم
غبار خاطر از آن می‌دهم به شِکوه برونکه خاک بر سر این روزگار می‌خواهم
به بادیه نبرم گر کلیم را چه کنم؟برای مجنون شمع مزار می‌خواهم