گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۸

دورم از فتنه که در سایه مژگان توامخاطرم از همه جمعست پریشان توام
ناله هرچند غبار تنم از جا برداشتطالع دون نرسانید بدامان توام
زانجمن پیشتر از شمع برون خواهم رفتاینچنین گر بگدازد تب هجران توام
منت دیده دگر بهر تماشا نکشمبسته ام چشم ز نظاره و حیران توام
گر سررشته نسبت دو بود تاب یکیستموبمو در هم چون طره پیچان توام
استخوانم همگی شانه شود بعد از مرگبسکه در آرزوی زلف پریشان توام
نه بمن سر و سری دارد و نه گل نظریاین ثمر داد هواداری بستان توام
گرم آنم که نهم داغ بفرق تو کلیمدگر امروز بفکر سر و سامان توام