گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۱

دیده را کردی سفید، از انتظار ما مپرسصبح ما را دیدی، از شب‌های تار ما مپرس
آن‌چه می‌افتد به دام ما به غیر از رخنه نیستطالع رم‌کرده بنگر از شکار ما مپرس
دین و دنیاباز و عالم‌سوز و سامان‌دشمنیمزهره را می‌بازی، از خَصل قمار ما مپرس
خوارتر از شیشهٔ خالی به بزم باده‌ایمعزتی گر بود رفت، از اعتبار ما مپرس
ما نمی‌گوییم کز هر کس چه‌ها برداشتیمبردباریها ببین، اما ز بار ما مپرس
ما نه از رُستای عقلیم و نه از شهر جنونبی‌وطن چون گردبادیم از دیار ما مپرس
می‌دهد طغیان اشک ما خبر از شور عشقگل به دامن بنگر و از خارخار ما مپرس
با وجود خاک پایش توتیا دیدن نداشتاز عرق‌ریزی چشم شرمسار ما مپرس
با گلشن گر زینت رنگست از بو مفلس استای کلیم از برگ و سامان بهار ما مپرس