غزل شمارهٔ ۳۶
دوش گم کردم ز بیهوشی ره کاشانه رایافتم باز از نوای جغد این ویرانه را
من که در دام آمدم، نه از فریب دانه بودغیرتم نگذاشت در دام تو بینم دانه را
دل در آن کو باز یاد سینهٔ من میکندکنج گلخن بهتر از گلشن بود دیوانه را
طالع بد بین که بر چاک دلم خندید و رفتآنکه مرهم مینهاد از رحم، زخم شانه را
شوری از من برنمیخیزد به بزم میکشانداغ دارم در خموشیها لب پیمانه را
تا کی ای سر در هوا در آسمان جویی خداذوقی از بالا نشستن نیست صاحبخانه را
آرزوی بوسه از ساقی نه حد چون منی استمستم و با ترس میبوسم لب پیمانه را
در حریم دل چو شمع نالهافروزی کلیمحاجت شمع و چراغی نیست آتشخانه را