غزل شمارهٔ ۲۹۴
ای که تو دلتنگی، از گریه دلت وامیشودتنگنای عشق زین خمخانه صحرا میشود
هر کرا توفیق عیبِخویشبینی دادهاندبعد مردن بر مزارش کور بینا میشود
بسترم برداشت موج از استخوان پهلویممیکنم بر بوریا گر تکیه خارا میشود
از تنم نتوان کشیدن ناوک جور تو رازان که همچون استخوانم جزو اعضا میشود
بستگی در کار هرکس هست بگشاید بصیریک کلید است و هزاران قفل از آن وامیشود
در بیابان هر کرا از تشنگی باشد خطرنام چشمم گر بود صد چشمه پیدا میشود
خرمن خورشید باید شعله حسن تراحیف از این آتش که برق هستی ما میشود
سنگ طفلان گر چنین جزو بدن خواهد شدندر صف خواریکشانم تن ز خارا میشود
چون صدف گر قطرهای زین بحر باشد قسمتماز برایم عقده خاطر مهیا میشود
در سواد زلف او تا دل وطن دارد کلیمتیره شد چون روزگارم خاطرم وامیشود