غزل شمارهٔ ۲۶۰
عاشق از حیرت درین وادی به جایی میرسدتا نگردد راه گم کی رهنمایی میرسد
خون خود بر گلرخان شهر قسمت میکنمهرکه میآید به دست او حنایی میرسد
رشک بر سنگ فلاخن برده سرگردانیمکو پس از سرگشتگی آخر به جایی میرسد
گرچه سیلم برنمیدارد ز راه انتظارمیروم از جا اگر آواز پایی میرسد
با رخت افسانه گلشن ز بس کوتاه شدنه ز گل بویی نه از بلبل نوایی میرسد
وعده وصلت به دل گر میدهم بر من مخندهرکه بیند خسته را گوید شفایی میرسد
در سر کوی تغافل نیستم بیکس کلیمگر به فریادم نگاه آشنایی میرسد