غزل شمارهٔ ۲۵۸
بهره ای نگرفت گر کام دل بیتاب دیدبخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید
خاطر روشندلان از گرد کلفتهای دهرتیره شد چندانکه نتوانیم رو در آب دید
کلبه ویران ما از رخنه سنگ ستمپای تا سر چشم گردیده و ره سیلاب دید
من درین بحر از پی سرگشتگی افتاده امکشتیم در رقص آمد هر کجا گرداب دید
هر که در راه عبادت دیده اش بیناترستقبله منصور دارد دار را محراب دید
رهرو بحر فنا در طی بحر زندگیآب چون بگذشتش از سر آن زمان پایاب دید
زاهد از بس در متاع دعوی خود آب کرددر گمان افتاد فسق و دامن تر باب دید
گر شکافی سینه ام پیکان ز دل نتوان شناخترنگ اختر دارد آهن کز آتش تاب دید
آب دریا را بجوی تیغ بیدادت مبندبسکه سیر آبست شمشیر تو زخم از آب دید
لابه بی نفع است دربد گردی گردون کلیمچرخ بی پروا چه زاریها که از دولاب دید