گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۳

پایمزد عجز ما بیداد دست زور بودآنچه کرد اصلاح عیش تلخ بخت شور بود
دوش از بزم نشاط ما نوائی برنخاستتار گفتی بی تو موی کاسه طنبور بود
با گرانان درنمی آید سبکروحست عشقآشنائی آتش او پنبه منصور بود
عمر کم بر جان گوارا کرد بار زندگیروز کوته مایه آسایش مزدور بود
در پناه بدنهادی می توان ایمن نشستنیش دایم پاسبان خانه زنبور بود
طاعت زاهد چو آه بوالهوس بالا نرفتزانکه معراج امید او وصال حور بود
رهنمایان زمان ما همه ره می زنندزان میان گر راستی دیدم عصای کور بود
کعبه سالک بود آنجا که از پا اوفتادگر قدم در ره نمی فرسود منزل دور بود
دارم اقبالیکه با هر کس در افتادم کلیمبخت سست افتاده تر از بستر رنجور بود