غزل شمارهٔ ۲۲۵
شیخ از مسواک دندان طمع را تیز کردسبحه را هم بهر تخم شید دست آویز کرد
اهل عالم طفل طبعانند و بیمار هوسکی تواند طفل چون بیمار شد پرهیز کرد
خونم از ذوق شهادت جنگ دارد با بدنهر که تیری بر نشان زد شوق او را تیز کرد
حیرتی دارم که گردون بدانایان بدستاو که نتواند میان نیک و بد تمییز کرد
هر کجا زهریست باید ریخت در جام حیاتتا توان پیمانه یک عمر را لبریز کرد
صوت بلبل جای فلفل گشت از مینا بلندچون ز تاب باده ساقی چهره را گلریز کرد
سربلندی هر کجا کمتر، سلامت بیشترباد نتواند ستم بر سبزه نوخیز کرد
گر نبردی سیل اشکم می شدم فرسوده پاگریه در راه طلب سعی مرا ناچیز کرد
دیده را سامان یک شبنم کلیم اول نبوداین زمانش موج حسن یار طوفان خیز کرد