غزل شمارهٔ ۲۱۶
شب که جوش گریه من مایه سیلاب بودبخت بد را آب می برد و همان در خواب بود
تیغت آرام شهیدان داد اما دور ازوزخم ها را اضطراب ماهی بی آب بود
عالمی را بی سبب گر کشت آن مغرور حسننه ز بیرحمی برغم عالم اسباب بود
موی سر زنجیر ما بهتر که در راه جنونبرطرف شد گرچه تکلیف از میان آداب بود
نه براه آرام می گیرد نه در منزل قرارهر که او بیتاب مادرزاد چون سیماب بود
خاکساران بیشتر از فیض قسمت می برندکلبه دیوار کوتاهان پر از مهتاب بود
رحم از آن بیباک می خواهم که از مستی حسنهایهای گریه در گوشش صدای آب بود
شب که ساغر می زدی، با آنکه نتوان حرف زدکشتی من بسکه می پیچد در گرداب بود
سالک این ره کلیم از برق منت کی کشیدگرم رو آن بود کو خوش آتش اسباب بود