غزل شمارهٔ ۲۱۴
بحال بد دل از چشم تر افتادسیه گردد چو در آب اخگر افتاد
تو گر با این لب شیرین بخندیبشیر صبح خواهد شکر افتاد
چه خواری کز وفاداری ندیدمکنم صد شکر کز عالم بر افتاد
هنر کم ورز گیتی باغبانیستکه خواهان نهال بی بر افتاد
ز کوکب جز سیه روزی ندیدمخوشا بختی که او بی اختر افتاد
گزیدم بند بند نیشکر راسرانگشت ندامت خوشتر افتاد
حدیث عقل و عشق از من چه پرسیچراغی بود با صر صر در افتاد
چه چسبانست با دل صحبت عشقبدست طفل، مرغ بی پر افتاد
کلیم آخر ز بیداد که نالیمبکشت ما گذار لشکر افتاد