گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۶

جور تو ز پی فغان نداردزخم ستمت دهان ندارد
جان گرچه بچشم در نیایدگمنامی آن میان ندارد
از بس دهن تو تنگدست استنام ار بودش نشان ندارد
دل بی آبست و دیده ویرانبیمایه غم دکان ندارد
در باغ جهان دهان خنداندیدم گل زعفران ندارد
او را هم از آن میان خبر نیستزان گم شده کس نشان ندارد
افسانه وصل چیست دانیبامیست که نردبان ندارد
در حشر دگر زما چه خواهندغارت زده ارمغان ندارد
راحت مطلب کلیم از چرخچیزیست که آسمان ندارد