گنج

غزل شمارهٔ ۱۸

هیچ دلسوزی نداند چارهٔ کار مراشمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا
دست هر کس را به‌سان سبحه بوسیدم ولیهیچکس نگشود آخر عقدهٔ کار مرا
همچو نقش پا ندارد بام و در ویرانه‌امروزگار از بس که کوته ساخت دیوار مرا
مانده در قید لباسم زانکه گاهی مِی فروشمی‌ستاند در گرو این کهنه دستار مرا
خوردنی زخم است و آشامیدنی خون جگرچون کنم این سازگار افتاده بیمار مرا
گر سیه‌روزم ولی چون سرمه خواهانم بسی استروشنی از من بود چشم خریدار مرا
نزد رندان قول و فعل من سند باشد کلیمسهل باشد زاهد ار بد گفت اطوار مرا