گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹

شیب و شباب راه عدم را مراحلستعمر تو راه دور و درازش دو منزلست
وارسته را ز جذبه دهد امتیاز قربکی کهربا رباید کاهی که در گلست
چشمت هنوز حلقه تعلیم ساحریستسحرش بدور خط تو هر چند باطلست
عشق از هوس جدا کن و زاری شناس باشدر گریه فسرده دلان آب داخلست
در مرگ هست آنچه در آب حیات نیستآسان زیاد مرگ شود هر چه مشکلست
افتاده ام بصید گهی در دیار عشقکانجا بقید دام و قفس مرغ بسملست
از بستگی کار درین روزگار تنگچیزی اگر گشاده شود دست سایلست
دوری اگر بود همه یک کام می کشدماهی جدا ز آب هلاکش بساحلست
در دعوی وصول بحق شیخ شهر راترک نماز و روزه گواهان عادلست
عمر کلیم صرف ببازی شد و هنوزآن بیخبر ز بازی ایام غافلست