گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۶

حسن اگر در پرده باشد عشق ازو دیوانه نیستبر چراغ روز بال افشانی پروانه نیست
تا طبیب خستگان عشق چشم مست اوستناله بیمار غیر از نعره مستانه نیست
نیست سامانی بغیر از رخنه در ویرانه امگر بسامان دام ماهی آب دارد دانه نیست
با دل روشن کدورت همره دیرینه استگر مرادت شمع بیدو دست در این خانه نیست
سیل گه جاروب منزل گاه فرش خانه استفقر را زین به متاعی زینت کاشانه نیست
صید معنی را زبس می بندم و وا می کنمهر که می بیند مرا گوید بجز دیوانه نیست
مزرع امید را از گریه نتوان سبز کردآب شور چشمه ما سازگار دانه نیست
زخمها برداشت تا زلف ترا تسخیر کرددست سعی هیچکس بالای دست شانه نیست
هر کس از بیداد گردون شکوه ای دارد کلیمگر تو هم داری بگو، اینجا کسی بیگانه نیست