گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۳

پاس وفا داشتیم، بی اثر افتاده استآفت اوقات بود خوب برافتاده است
شکوه ام از دهر نیست، داد زابنای اودر همه ملک این پدر بد پسر افتاده است
بسکه درین تنگنا چشم دلم تنگ شددیده ام از گلرخان بر کمر افتاده است
بر سر رحم آمد از ناله فرو خوردنمتیر نیفکنده ام کارگر افتاده است
گرمی احباب را دیده و سنجیده امسردی ایام از آن گرمتر افتاده است
رشته گوهر شده است جاده ها سربسردر ره سودای او بسکه سرافتاده است
ظاهر و باطن کلیم، همچو حبابم یکیستصد نظر از کار ما پرده برافتاده است