شمارهٔ ۲ - تاریخ اتمام مسجد شاه جهان
ای سودات در دل عالم سویدارا نشانچون دل ارباب عرفان نور با عالم فشان
من نگویم کعبه ای، لیک اینقدر دانم که هستجبهه اوتاد عاشق سجده این آستان
صفحه رخسار دیوار ترا تا دیده هستتنگ آمد زاختلاط آینه آئینه دان
پرتو انوار تو چون عالم افروزی کندصبح را گردد نفس انگشت حیرت در دهان
گمرهانرا تا فروغت آتش منزل شدهگم نگردد در بیابان نیز راه کاروان
از صفا و نورپاشی دیده عالم توئیپیش و پس صفهای طاعت از تو چون مژگان عیان
از سجود جبهه نورانی اهل صلاحای فضایت همچو صحن آسمان اختر نشان
گر نه صاحب خانه بردی قدرت خود را بکارچون توان گنجاند چندین فیضرا در یک مکان
رایگان فیض سماوی را کجا داری قبولطاعت مقبول بالا می فرستی پیش از آن
شکل محرابت کمان ابروی ایمان بودوز دعای مستجاب آماده تیر از این کمان
مسجد اراینست، میزیبد امامش جبرئیلخلوت روحانیون را شمع باشد بیدخان
داده یمن حرمتت جبریل را فیض حرمسرنوشت ساکنانش نیست جز خط امان
زین محل فیض، هر حاجت که می خواهی بخواهمی توان صد دسته گل بست از یک گلستان
دست استاد قضاتا از رخامت ساختهرو سفیدی ابد آماده شد از بهر کان
بحر پاکان تا در اجر این بنا گردد شریکدر لباس مرمری شد آبدریاها نهان
می توان کردن وضو از آب سنگ مرمرتکعبه دیدستی که از سنگش بود زمزم روان
ای ستونت شمع کافوری ببزم اولیاءمنبر والات در رفع عملها نردبان
از فروغ مرمرت در نیت فرض عشامی گذارم فرض صبح آید همیشه بر زبان
آسمان فیض را صبح سعادت پرتوی استآفتاب روی نورانی طاعت پیشه گان
بر نمازت صورت اتمام، فایض تا شدهمی برند اجزاش یک یک را بعالم ارمغان
با زمین هرگز عباداتت نمی شد آشناگر نمی آمد نمازت را تشهد در میان
نیست در وی حاصل اوقات اهل طاعتتجز دعای ثانی صاحبقران شاه جهان
تقویت از بسکه عهدش می دهد اسلام رانام ضعف اعتقاد آخر برافتاد از جهان
توبه هم در لشگر عصیان نمی آرد شکستقوت دین را ببین در پیری آخر زمان
این زمان از سجده یزدانست پیشانی کبودهر سری کز صندل بت داشت سرخی نشان
در بنای خیر این سعیی که دارد همتشحاصل کان جمله خواهد گشت آخر صرف کان
گرنه تعمیر جهان کردی بحکم معدلتاز برای کشت دهقان جا نماندی در جهان
کی زبحر مدحت او سوی ساحل می رودگر ورقهای سفینه جمله گردد بادبان
در پناه قدرتش بازوی بی زوران قویستتا بآن غایت که گوهر سفته گشت از ریسمان
کبک اکنون می کند از سینه شهباز پرتا از آن سامان کند نقش و نگار آشیان
تیغ او آنروز در بازار شهرت جلوه داشتکز نهیبش مغز شد خلوت نشین استخوان
تیر او در روی دشمن گفت پیغام اجلشمع را هر چیز در دل هست آید بر زبان
گرچه هفت اقلیم را در قبض حکم آورده استلیک دست همتش چیزی نگیرد جز عنان
بسکه با اعضای او دست حوادث خو گرفتدشمنش را بعد مردن شانه گردد استخوان
خصم جاهش را که بی برگی بود سامان اوجغد باشد هم متاع خانه و هم پاسبان
دشمنش را بهره ای از دستگاه خویش نیستشاخ یک جامه نمی پوشد ز زرهای خزان
خلق او را هیچ مکروهی نباشد ناگواربر دل آئینه عکس زشت کی باشد گران
بحر حلم او نگردد زابروی موجش ترشگر شود طوفان مکروهات او را میهمان
کی شود آگاه از کنه کمالاتش سپهرساحل از دریا نبیند غیر بط ها در میان
آورد سیمرغ را صیاد معنی در قفسگر بگنجاند حدیث شأن او را در بیان
در زمانش بسکه دوران سازگاری می کندمجرم اندر خانه زنجیر باشد میهمان
گر حدیث قدرتش از دل بسوی لب رودرخنه اندر سد دندان افتد از تیغ زبان
وصف رای بیخطایش بر زبان گر بگذردره نیابد در حریم گفتگو سهواللسان
سرفرازی با خود آوردست شمع بخت اوسربلندی در دل کان بود همره با سنان
رونق کار سپهر او داد ورنه پیش از اینماهیش بی آب بود و دلو او بی ریسمان
آرزوی خاکپایش می کند دوران ولینرخ می پرسد همی مفلس ز کالای گران
تا همیشه کعبه اسلام سمت کعبه استقبله گاه آرزو بادا جنابش جاودان
مسجدش کان کعبه ثانیست، تاریخش بود(کعبه حاجات دنیا مسجد شاه جوان)