گنج

شمارهٔ ۸ - مثنوی توصیف کوه پیر پنچال و سختی راه و تعریف کشمیر مینو نظر

بیا ساقی بهار آمد به صد رنگسوی کشمیر باید کرد آهنگ
بده می تا دمی از خود برآیمنخستین کوهسارش را ستایم
تعالی الله زهی کهسار کشمیرکه شد در سایهٔ او آسمان پیر
خصوصا پیر پنچال فلکشانبود ماهش چراغ زیردامان
ز بس رفعت که دادش صنع ذوالمنزند بر آتش خورشید دامن
چنان با تیغهٔ او سرفرازیستکه با مریخ در شمشیر بازیست
بود هم پله خورشید سنگشخراشیده رخ مه را پلنگش
چو با افلاک دایم جنگ دارداز آن با خویش تیغ و سنگ دارد
به رفعت نیست در عالم چنین کوهفلک پروردهٔ دامان این کوه
ز رفعت سینه اش باشد فلک ساکواکب پنبه داغ لاله اش را
فلک از تیغ او جسته کنارهشرار جسته از سنگش ستاره
به ماه نو کند از سرفرازیهمیشه تیغهٔ او تیغ بازی
چراغ لاله روشن هر کنارهزپیه و آتش ماه و ستاره
زرفعت هر سحر خورشید تابانببندد در تنور لاله اش نان
ز برف دایمی آن چرخ بالابود فیل سفیدی در نظرها
ز گردون در تنومندی زیادهبه درگاه الهی ایستاده
به سر از مهر تاج زرفشانشسهند و ساولان از بندگانش
خضر را این کتل چون شد گذرگاهکشیدستش خط بیزاری از راه
پرستارش بود تخت سلیمانتوانش گفت بی شک تخت یزدان
کسی از رفعت او با خبر نیستز اوج او تصور را خبر نیست
نمایان راه بر دامان این کوهچو مد آه مظلومان پر اندوه
ازین ره ای خضر نتوان گذشتنگذشتن زین ره است از جان گذشتن
به چشم رهروانش دهر تاریککسی چون جان برد از رنج باریک
اگر خواهد رود زین راه پرغمنفس سوزد درین ره برق را هم
بود چون موی کاکل پیچ در پیچندارد غیر دشواری دگر هیچ
ره پست و بلندش در نظرهاچو تار بخیه پنهانست و پیدا
شود این راه طی اکثر پیادهگلش زانروست سرتاسر پیاده
بمانده چابکی حیران این راهتکاپو از کهن لنگان این راه
بسا جلدی که در رفتن به بالانیفتد گر به پایین افتد از پا
بسا شوخی درین کوه به تمکینکه باشد چون شرر در خواب سنگین
مسافر را ز باریکی بسیارره بالا شدن نبود نمودار
کند بر رهروان این کوه تن خواهبه هر گامی بزرگیهای بی راه
سلامت تا نسیم این ره سپاردز لاله دیگ جوشی نذر دارد
کشیدن چون توان بار تن آسانکه مشکل باشد اینجا بردن جان
اگر چه دل ز رنجش بیقرار استولی از جوش گل رشک بهار است
فلک دیوانهٔ جوش بهارشدر آتش نعل مه از لاله زارش
در او هر لاله شمع گیتی افروزبنفشه شد ز بار رنگ و بو، قوز
دل از زلف عروسش در کمند استز جوش لاله اش آتش بلند است
بود راهش کزو لاله عیان استدم تیغی که دایم خون چکان است
میان لاله زار این راه پنهانبود چون رشتهٔ تسبیح مرجان
پی تحریر توصیف گل اوقلم برداشته نرگس به هر سو
دوات لاله از صنع الهیبه یکجا کرده شنجرف و سیاهی
تنور لاله اش نه سرد و نه گرمکه سودا می پزد با آتش نرم
بود دامان این کوه به تمکینز گل لبریز چون دامان گلچین
ز سبزه حسن سبز او جهانگیربود مشهور چون سبزان کشمیر
میان لاله تیغ کوه جانکاهنماید همچنان کاندر شفق ماه
میان لاله زار این راه دلکشبود پر پیچ و خم مو بر آتش
بیا ساقی که از فیض پیالهبریم از دل ملال دیر ساله
مگو ای ساقی از دشواری راهبه کشمیر آمدیم الحمدلله
تعالی الله زهی گلزار کشمیرکه در وی غنچه ای هم نیست دلگیر
درین گلشن که باد آباد جاویدلطافت را مجسم می توان دید
طراوت چون درین گلشن وطن کردرطوبت گرد از خاکش برآورد
بیفشارند خاکش را چو در مشتچکد همچون رگ ابر آب ز انگشت
چو گل از خاک سیرابش نمو کردکول از آب گویی سر برآورد
زمینش آنچنان با آب یار استکه چون ابر از رطوبت مایه دار است
زخاکش اندکی گیری چو در مشتبدستت غنچه ای گردد هر انگشت
ز شرم این گلستان بی شک و ریبشده جنت نهان در پردهٔ غیب
گرفته در بغل خاکش صفا راوطن اینجا بود آب و هوا را
گلش چون عاشقان پاک دامانبه خون غلطیده با چاک گریبان
نماید غنچه معشوق به آزرمکه پیش افکنده سر از غایت شرم
کشیده سرو سر چون آه مجنونبه یک برجسته مصرع گشته موزون
ز موزونیش صاحب اعتبار استبه یک مصرع سخنور نامدار است
از آن بر خویشتن بالیده شمشادکه هست از بندهایش سرو آزاد
درین گلشن چنار از سرفرازیکند با مهر دایم دست بازی
به لاله صحبت نسرین درین باغبود چسان به رنگ پنبه و داغ
شده پنهان به زیر لاله ریحانچو آه غرقه در خون اسیران
گل و نرگس ز نیکویان باغندمیان بوستان چشم و چراغند
لب هر برگ گل را در گلستانگرفته شبنم از شوخی به دندان
نیابد بسکه انبوه است سوسنبنفشه فرصت قد راست کردن
همیشه بلبل هنگامه پردازبخواند مصحف گل را به آواز
ز سیرش کام جان گردید حاصلهوایش بیخته از پردهٔ دل
درین گلزار چون منقار بلبلنوا پرداز شد هر غنچهٔ گل
زده زانو بنفشه پیش سوسنچو هندو بچگان پیش برهمن
شد از بس جسته با نسرینش الفتکباب دل نمکسود صباحت
گلش در موج سیرابی نمودارچو در آب روان عکس رخ یار
بگوش گل بخواند با صد اندازهمیشه غنچه شعر گلشن راز
ز صوت قمریان نغمه استادکند رقص روانی سرو آزاد
درنی گلراز از فیض پیالهتوانم داد داد سیر لاله
زهر برگی درین خرم گلستانتوان بردن رهی بر صنع یزدان
بود از هر گلش در چشم جویاجمال شاهد معنی هویدا
بیا ساقی ز هشیاری خرابیمدمی با هم به سیر دل شتابیم
درین گلزار تالابی است پرنورکه بادا چشم بد از دیدنش دور
بود آبش به زیر سبزه پنهانچو در خط آب و تاب حسن خوبان
برد بازی به بازی دل ز جمهورکه باشد آب زیر کاه مشهور
ز بس افتاده عکس گل در آبشپری در شیشه دارد هر حبابش
بود از موج دایم بر سر شورز معشوق خوش ابرو چشم بد دور
چنان در سبزه موجش گشته پنهانکه زیر و سمه ابروی نکویان
در آب سبز او گلها نهان استجمالش سبز ته گلگون از آن است
بود سبز آب صافش را از آن رنگکه از آئینهٔ دلها برد زنگ
صدف در وی خلوت گزینانگهر باشد سرشک پای بینان
چنان سردی در آبش کرد تأثیرکه موجش بسته یخ مانند شمشیر
بیا ساقی که فصل دی سرآمدکول از دل سبو از خم بر آمد
بزن خود را سیه مستانه بر دلقدح بر کف کول استاده در دل
به روی دل کول چون در نایاببرون آورده خود را خوب از آب
زآب و تاب رشک صد بهار استکول زارش مگو خورشید زارست
ز روی عقل و دانش دور باشدکه شمع روز را این نور باشد
عروس غنچه اش افکنده سر پیشبود در آب محو صورت خویش
ز عکس گل فروزان در نایاببود یاقوت آسا در ته آب
درین تالاب از بس سر زده گلبود مرغابی این آب بلبل
شود موجی چو از آبش نمایانبود تحریر صوت عندلیبان
بود از زیر آبش گل نمودارچنان کز چادر آبی رخ یار
بیا ساقی که دل را برده از راهصفای دل خصوصا در شب ماه
ز رشک مه که زینت داده دل راگره ها در دل افتاده کول را
در آبش عکس مه کرده تجلیچو در آئینه عکس روی لیلی
همیشه عکس ماه از چرخ والافتد در دام موجش ماهی آسا
به این تالای از فیض الهیگرفتارند از مه تا به ماهی
بود بر گرد این تالاب بستانچو گرد چشم خوبان خیل مژگان
بیا ساقی که فصل لاله زار استهوای سیر باغ شاله مار است
تعالی الله زهی فردوس مانندبه هر شاخش دلی چون غنچه دربند
در او عالی بنا قصری است پر نورکه بادا از لقایش چشم بد دور
به رفعت آسمان آسمانی استخم طاقش برنگ کهکشانی است
کند چون صبح طاقش را نظارهگریبان می کند از رشک پاره
چنان بنای صنعش رنگ بستهکه طاق ابروی خوبان شکسته
دگر از رفعت شانس چه پرسیبلندی را نشانیده به کرسی
ز بس مالیده بر خاک درش رومه نور است گردآلود ابرو
به پیش این مزین قصر رنگینبود حوضی بعینه کوثر آیین
در او افتد چو عکس قصر والاشود کیفیت سیرش دو بالا
عیا باشد در او این قصر رنگینچو در آئینه حسن روی شیرین
در آبش کرد سردی بسکه طوفانبود یخ بسته موجش همچو سوهان
سخن از آبشارش چون طرازمصباحت های عالم را گدازم
الهی تا به عالم هست کشمیرمبادا این بنا محتاج تعمیر
بیا ساقی که فصل انبساط استمی عشرت بده باغ نشاط است
درین عالی بنا آب روانی استکه دلکش همچو عمر جاودانی است
کند فواره اش از تر زبانیبه سرو بوستان مصرع رسانی
گلش در زیر سنبل گشته پنهانچو در خط گونهٔ گلرنگ خوبان
درختانش همه معشوق سرکشهمه پیمانهٔ لاله به سرکش
چو این گلزار باغ پادشاهی استنشانش لاله داغ پادشاهی است
بیا ساقی خدای ما کریم استمی آنرا ده که در باغ نسیم است
نسیمش بشکفاند غنچهٔ دلبرویاند گل خورشید از گل
سفیدارش به گردون سرکشیدهدرختانش جوانان رسیده
انارش از لطافت روح را قوتنماید در نظرها درج یاقوت
ز شاه آلو بود زینت چمن راکه وصفش می کند رنگین سخن را
بسیبش گشته ام زانروی مایلکه باشد قوت روح و قوت دل
ز انگورش می عشرت به کاممبود از وصف او شیرین کلامم
بود از بسکه شیرین اشکی اوشده از عاشقانش زردآلو
دلش از عشق اشکی گشته خستهبه رنگ عاشقان رنگش شکسته
بهش چون خواجگان شهر کشمیربود از شال پوشان به تدبیر
ز وصف بحرآرا تر زبانمفصاحت بندهٔ حسن بیانم
تعالی الله زهخی جوش بهارشطراوت سایه پرورد چنارش
چنارش بر کنار هر خیاباننماید چون جوانان نمایان
بو هر برگش از باد بهاریچو دست مهر گرم رعشه داری
تعالی الله ز باغ عیش آبادغلام عرعر او سرو آزاد
جنان کی فیض عیش آباد داردگلش چون بلبلش فریاد دارد
چه نسبت این مکان را با جنان استتفاوت از زمین تا آسمان است
بود فردوس عالم افضل آبادکه آنجا داد عشرت می توان داد
ز فردوس برین از نسبت دلبود صدبار این گلزار افضل
چه گویم وصف باغ سیف آبادکند دل را هوایش از غم، آزاد
نباشد همچو سیف آباد باغیبود هر لاله اش روشن چراغی
بهشت جاودان باغ الهی استکه در وی باغبانی پادشاهی است
چنار او کشیده سر به کیوانسر و سر کردهٔ بالا بلندان
فلک از هیبت شانس رمیدهزمین در سایهٔ او آرمیده
به اوجش کی تواند پی برد مهریکی از زیردستانش بود مهر
خوشا شهری که باغش نور باغ استز رشک لاله اش فردوس داغ است
توان برداشت نور اینجا به دامندرختانش ز نسل نخل ایمن
فزاید نور چشم از خاک پاکشنباشد توتیا هم چشم خاکش
خوشا کشمیر کو ماوای عیش استبده می بی تکلف جای عیش است
اگر چه آب و خاکش دلپذیر استهمیشه این مکان جنت نظیر است
ولیکن زینت این باغ خندانشد از نواب فاضل خان دو چندان
مگو نواب کشور گیر آمدکه جانی در تن کشمیر آمد
فروغ محفل اقبال و دولتچراغ دودمان جاه و حشمت
به رفعت بارگاهش آسمان قدرپرکاهی به راهش کهکشان قدر
پی نظم مهام این عالم پیرز پیر رای او پرسیده تدبیر
اگر باشد فلاطون و ارسطوکه می زیبند طفل مکتب او
گشاد کارها را دل چو بنهادگره از بیضهٔ فولاد بگشاد
بود آنرا که حفظش گشته مامنچو جوهر پشت بر دیوار آهن
به بزم و رزم در قانون و دستورنباشد همچو اویی چشم بد دور
تهی دستند بحر و کان ز جودشقوی پشت است اقبال از وجودش
زر و گوهر ز بس بر خاک پاشیددکان کان و دریا تخته گردید
به دورش خوشدلی از بسکه عام استدهن ها باز از خنده چو جام است
ز خاک مقدمش کاسیر باشدنسیم ار ذره ای بر بحر پاشد
کند تا پولکش را زر کماهیچو موج آید به روی آب ماهی
به دستش تیغ باشد روز میدانهلالی در کف خورشید تابان
چو بنماید به دشمن زور بازوبه خورشید است تیغش هم ترازو
بود از هیبت آن دشمن افکنهمیشه برق در کار رمیدن
ز رشکش تیغ مهر اندر تب و تابمحیط عالمی یک قطره آب
ز وصف ابرش او خامهٔ منبه دستم همچو نبض آید به جستن
تعالی الله ز رخش باد رفتارکه زیبد گرد راهش بوی گلزار
نسیم آسا خرامش دلپسند استزجستن جستنش آتش بلند است
کنی آئینه گر از نعل آن سمبود چون بحر دایم در تلاطم
به هر جاده که گشته گرم رفتاربجستن آمده چون نبض بیمار
ز بس کاندر هنرمندی است دستورگذارش گر فتد بر تار طنبور
ز موزون جستن این برق رفتارصدای نغمه بیرون آید از تار
ز دستش گشته آسان حل مشکلبه یک ناخن گشوده عقدهٔ دل
دم او از گره باشد نموداربعینه همچو مار و مهرهٔ مار
دو چشم او ز مژگان بلا جوفکنده شاخها بر هم دو آهو
روان گاهی چو آب و گه چو باد استندانم مرغ یا ماهی نژاد است
همیشه خضر بادا رهنمایشز چشم بد نگهدارد خدایش
بیا ساقی شراب دولتم دهبه دور خان والا حشمتم ده
ز فیض مقدمش کشمیر معموربه رنگ مردمان دیده از نور
ازو کشمیر خلد جاودانیازو روشن چراغ قدردانی
الهی خاطرش مسرور بادااجاق دشمنانش کور بادا
بیا ساقی که از فیض الهیشدم فارغ ز فکر حسن معنی
ز جویا چون به خوبی یافت اتماماز آن شد حسن معنی نامه را نام