شمارهٔ ۶ - با دل پرخون و لب عذرخواه
رفت سوی تربت کان کرمشمع صفت ساخته از سر قدم
گفت که ما بندهٔ احسان توما همه شرمندهٔ احسان تو
درگذر از بی ادبیهای منگر نه خطابخش شوی وای من
گشت پس از معذرت آن کاروانجانب مقصد به دل خوش روان
گرچه که جویا بر ارباب هوشگوهر نظم تو سزد زیب گوش
لیک به پاسخ دهمت گوشمالگر دلت از پند نگیرد ملال
نآمد ازین هرزه درائیت عاراز صفت حاتم طائیت عار
حیف که گویند ترا همگنانمدح سرایندهٔ حاتم فلان
مدح سگال به مردان توییبندهٔ آن منبع احسان تویی
کان سخاوت شه مردان علی استبحر کرامت شه مردان علی است
گرچه بود خارج ذاتش صفاتهست ولی این صفتش عین ذات
ای که شد از روز نخستت دو کفگوهر احسان و کرم را صدف
روز و شبان بر کف جودت سپهردوخته چشم طمع از ماه و مهر
چرخ فلک را کرمت هر سحرداده ز خورشید برین مشت زر
ریخته هر شام ز کوکب ملکریزهٔ خوان کرمت بر فلک
از تو شده لعل به کان جلوه گراز تو شده کوه مرصع کمر
داده به دریا ز کران تا کرانجود تو همیان زر از ماهیان
مشعل احسان تو در خاک و آبهست فروزنده تر از آفتاب
ز غم من آنست که داده سخاتخلعت هستی به همه ممکنات
حاتم طائی ز گدایان تستریزه خور سفرهٔ احسان تست
هر که تو انداختیش از نظرگر همه گنج است که خاکش به سر