گنج

شمارهٔ ۷ - غزل

آن کسوت نازک که بر اندام تو بار استچون نکهت گل دست در آغوش بهار است
نبود چو حبابش هوس صدر نشینیآن پاک گهر را که خبر از ته کار است
کس ره نبرد حال سیه روز غمت رادر خویش نهان گشته به رنگ شب تار است
از آتش عشق تو برون آمده بیغشبر سینه زر داغ توام پاک عیار است
زد دست هوس غیر بر آن سلسلهٔ موغاف که سر زلف نکویان دم مار است
گر سیل سرشکم بود از جا عجبی نیستاینجاست که از ضعف نگه بر مژه بار ا ست
هر قطرهٔ خون بسته ز دم سردی ایامدر پیکر صدچاک تو جویا چو انار است