گنج

شمارهٔ ۳۰ - در منقبت حضرت امام حسین (ع)‏

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۴۳ بیت
بود به نور ریاضت همیشه دل روشنکه از گداز تن است این چراغ را روغن
چنان زآتش عشقش گداختم که چو شمعنماند غیر رگ و استخوان مرا ز بدن
توان شنید ز آهم شمیم رخسارتچو آن نسیم که آرد به دشت رو ز چمن
چنان به فکر تو خو کرده ام که گاه سریچو بوی غنچه برآرم ز چاک پیراهن
شکستگی به من از بخت تیره می زیبدچنانکه در خم زلف تو خوش نماست شکن
به اضطراب من امشب اگر نظر فکندچو زخم تازه چکد خون ز دیدهٔ روزن
یکی است مایهٔ شادی و غم که در فانوسبه شمع مرده کفن نیست غیر پیراهن
به جیب پاره ام از دست هجر چاکی نیستکه همچو گل نکشیده سری سوی دامن
دل آنچه بر سرم آورد امشب از غم هجرکسی ندیده و نشنیده است از دشمن
ز بی قراریم امشب گریست خون گردونترا نکرد اثر در دل آه نالهٔ من
نتیجه ای زجهان نیست غیر باد به دستحباب وار به هیچ است چرخ آبستن
ز سر غرور بیفکن که شمع را آخرسرش به باد فنا رفت از رگ گردن
دلش به موعظهٔ تلخ کی شود رامتچگونه نرم به هاون کند کسی آهن
فرا گرفت ز خوی تو سرکشی آتشز چشم شوخ تو آموخت رم، غزال ختن
چو گل بدید لبت را گه قدح نوشیدرید جامه به تن در هوای غنچه شدن
دلی که کشتهٔ عشق است زندهٔ ابد استکه شمع غنچهٔ چو گل شد فزون بود روشن
به خون طپیدهٔ عشق توام ز صبح ازلکه چاک پیرهنم چون گل است جزو بدن
برای لقمهٔ نان آبرو نمی ریزمچو شمع گر شودم استخوان غذای بدن
محبت تو مرا در دل ستمدیدهچو نشئه در می و بو در گل است و جان در تن
مسوز از آتش رخسار بلبل و گل رانکوست از تو رعایت بساکنان چمن
سخن بجو شدم از لب چو گوهر غلطانسخن شناس چو آئینه ایست بس زمن
قرار بر کف آئینه چون نگیرد درازان بغلطد شعرم به طبع اهل سخن
ز دم اهل تکبر دمی نیاسایممرا که هست زبان نشتر رگ گردن
چه حیله ها که ندیدم ز چرخ بوقلمونچه کینه ها که نورزید آسمان با من
پناه می برم اکنون ز جور او به شهیکه حل مشکلم آنجا شود به وجه حسن
حسین ابن علی خسرو زمین و زمنفدای مرقد پاکش من و هزار چو من
جبین ماه نو از سجدهٔ درش پر نورز خاک درگه او دیدهٔ ملک روشن
دم از ثنای تو می زد زبان اخلاصمز ساعتی که لبم بود آشنای لبن
بود فضای وسیع جهان چنان معمورز فیض جود سخای تو یا امام زمن
که شخص حرص نهان در وفور نعمتهاستچو مور خسته که ماند نهان ته خرمن
بود همیشه به راه خدنگ دل دوزتتمام چشم تن دشمن تو چون جوشن
بود به پیکر خصم تو جانشین گلز ضرب گرز گران سنگ مهرهٔ گردن
کمند را چو تو کار سنان بفرمائیبه فرض باشد اگر دشمن تو روئین تن
به زور معجز سرپنجهٔ عدو بندتگذر کند ز تنش همچو رشته از سوزن
نهد زمانه به کف گوهر مراد مراچو بر عدوش شرر ریز گردد ابر کفن
سنان او چو بود حامل سر اعدابلندتر بود از چرخ یکسر و گردن
اگر به چشم غضب سوی آسمان نگریزبیم بسکه بلرزد به خویش چرخ کهن
به روی خاک بیفتد ستاره از گردونچنانکه آرد بریزد برون ز پرویزن
زبان وحی بیانی کجاست تا که کنمثنا و مدح حسین علی به وجه حسن
مجال من نبود مدح چون تویی که بودزبان ناطقه اینجا کلیم را الکن
ثنای همچو تویی نیست حد ناطقه امکنم به ذکر دعا بعد ازین تمام سخن
به گرد مرکز خاکست تا فلک دوارزمهر آینهٔ ماه تا بود روشن
حسود جاه ترا در عزای مرده دلیزنیل بخن نگون باد رنگ پیراهن