شمارهٔ ۱۹ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
بی خرد را نبود بهره ز ارباب هنرقیمت رشته به بالا نرود از گوهر
روزی ام بسکه به سختی رسد از گردش چرخاستخوان شد به گلو قطرهٔ آبم چو گهر
شاید از مخمصهٔ حادثه بتوانی جستگر توانی شدن از چنبر افلاک بدر
کی به جام هوست صفا تمنا ریزدشیشهٔ چرخ که پر درد بود تا به کمر
ز آتش دل که جهانسوز بود شعلهٔ اونشد امشب مژه ای گرم کنم تا به سحر
یافتم بسکه ز سنگین دلی چرخ شکستاستخوان در تن زارم شده چون عقد گهر
هر نفس بینمش از بسکه به رنگی در خوابگشته در زیر سرم بوقلمون بالش پر
بسکه در سر هوس دیدن رویش دارمدیده نرگس صفتم می دمد از کاسهٔ سر
می کند با دل و دین چشم فرنگی نسبشآنچه هرگز نپسندد به مسلمان کافر
پیچ و تابش به نظر تا که دو چندان گرددرشتهٔ جان مرا تافته با موی کمر
مردمک ریخت ز چشمم چو سیاهی از داغآه در گریه رسانیدم شب را به سحر
ترسم از ضعف مبادا روم از خاطر یاردر نیابم به تصور شدم از بس لاغر
خیزد از بیم تو بندم چو لب خاموشیآهم از سینهٔ پر داغ چو دود از مجمر
می گزد بی تو ز بس باده مرا می بینمنیش عقرب ز رگ تلخی می در ساغر
می کشد در شب هجران توام یاد شرابموج می بی تو زند بر رگ جانم نشتر
خواهش توبه به سر آرزوی می بر لبدشمن باده ام و تشنهٔ خون ساغر
زود باشد که نماند اثری از تن زارشمع سان گر بگشائیم به روی تو نظر
پند با هر که نصیحت نپذیرد عیب استخجلت از زشتی انگاره کشد سوهانگر
به غم هجر تو راضی شدم از دیدن غیربد بود بهتر از آن چیز که باشد بدتر
حیف باشد ز تو زین بیش غزل پیراییگرچه جویا بر ارباب شعور است هنر
وقت آن شد که وضو ساخته از زمزم چشمسرکنی منقبت سرور والا گوهر
آنکه از هیبت نامش چو برانم به زبانلرزهٔ بید درافتد به تن کوه و کمر
وارث علم نبی ساقی حوض کوثرفاتح قلعهٔ خیبر شه مردان حیدر
هم به قدر تو مگر نسبت قدر تو دهمکه ازو مرتبه ای نیست دگر بالاتر
طائر و هم که بر کنگر قدر تو رسدکه درین ره سپر انداخت ملک از شهپر
حکمرانی به تو زیباست که تا کرده گذاربه زبان منع می و نغمه ات ای فخر بشر
خون دل خورد گل از نسبت شکل قدحیخشک شد بر لب مرغان چمن نغمهٔ تر
رنگ از واهمهٔ نهی تو تا باخت کندصاف لعلی به قدح جلوهٔ آب گوهر
از نهیب غضبت چون ز صراحی می لعلنغمه خوی گردد و ریزد ز لب خنیاگر
والی مملکت فضل شه هر دو سراستبس بود شاهد این دعوی من تیغ دو سر
آن شهنشاه جهانی که به حکم کرمتابر جود تو کند بر سر دریا چو گذر
فیض اندوز شود بسکه حباب و موجشاین یکی درج گهر گردد و آن عقد گهر
بشکند جرأت رزم تو دل شیران رابگسلد هیبت قهر تو ز کهسار کمر
ای خوش آندم که ز شمشیر تو افتد دم رزمکشتی عمر بداندیش تو در موج خطر
جلوهٔ شعله جواله کند گردابشبرق تیغت چو نماید به دل بحر گذر
ترسم آندم که چو در بحر دراندازد عکسشیر پستان صدف را برد از طفل گهر
اژدر تیغ تو تا میل جگرخائی کردهمچو گلبن ز سراپای عدو رست جگر
با حباب آنچه به دریا نکند صدمهٔ موجخصم را ضربت تیغ تو کند با مغفر
دشمن روسیه تست شکار تیغتبرق خورده به سیاهی زند آری یکسر
حلقهٔ جوهر شمشیر تو چون گردابی استکه گشاده است بر اعدای تو آغوش خطر
هست از تیغ علی تا به عصای موسیآنقدر فرق که دارند گلیم و حیدر
اژدهایش ز هر چشمهٔ جوهر جوشدگر عصا شد به کف موسی عمران اژدر
خصم را در دم رزم تو ز بیم تیغتبر مژه خشک شود اشک چو آب خنجر
بحر آراسته بر خویشتن از موج و حبابروز کین خواهی بدخواه تو شمشیر و سپر
نه همین بحر که آراست سلاح پیکاربهر اعدای تو کهسار هم از تیغ و کمر
تشنهٔ خون عدوی تو بود تا باشدسیر ازین آب نگردید چو ماهی خنجر
بحر جودت چو زند موج به دریا، ریزدماهی از فلس به حکم کرمت زر به سپر
جوهر تیغ تو گر عکس به بحر اندازدهر حبابش بود از مایه وری مشت گهر
دود مجمر صفت آید ز دماغش بیرونخصم را شد ز خدنگت چو مشبک مغفر
بر زبان قلمم در صفت یکرانتمطلعی آمده از مطلع اول خوشتر
از تنومندی و یال و گره دم به نظرفلک و خط شعاعی بود و قرص قمر
یا مگر گشتی نوح ست کز اعجاز علیمی کند طی صحاری ز بحار آسان تر
سربلندیش بود عرشه، نفس باد مرادبادبان دامن زین است و رکابش لنگر
آن پری چهره که از حیرت نظارهٔ اوخشک بر جای بماند چو مژه تار نظر
از خوی و سینهٔ پهن و کفل و موی میانجلوه گر گشته از و بحر و برو کوه و کمر
آنکه در عرصهٔ امکان بود از سرعت سیررفتن و آمدنش زودتر از نور بصر
خسرو رای تو آنجا که زند خیمه چو مهرسزد از خط شعاعیش طناب و چادر
مایه ور کرده سخایت ز گهر دریا راچرخ را داده عطای تو کمر از محور
همه را خلعت زیبندهٔ هستی از تستچارقب داده سخایت ز عناصر به بشر
ماه می بود سیه روی تر از بدخواهتگر گل مهر تو هر شام نمی زد بر سر
کاغذ صبح و سیاهی شب آخر گشتیگر نوشتی ز عطای تو عطارد دفتر
زهره از بیم تو ماند به چراغ فانوسبسکه دزدیده سر شرم به زیر معجر
مهر تا جیره خور مطبخ رای تو نبودبود بر قرص مه از گرسنه چشمیش نظر
خون خصم تو چو بر خاک نریزد مریخآفتابش زند از خط شعاعی خنجر
مشتری یافته تشریف غلامی ز درتکرده زان حله انوار سعادت در بر
گر زحل بهره ور از سایهٔ لطف تو شودمشتری وار نهد تاج سعادت بر سر
می زنم بر سر اقبال گل باغ مرادگر گذارد بسرم داغ غلامی قنبر
این سراپاست بس از فضل توام جلدوی شعرکاندر آن روز که افلاک شود زیر و زبر
یا علی گوی سر از خاک برآرم چون گلیا علی گوی نهم پا به فضای محشر
باد خاک در تو زیب ده تارک منتا ز خورشید بود بر سر گردون افسر