گنج

شمارهٔ ۱۸ - در منقبت حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه و آله

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۴۴ بیت
شده است چشم تو همدست زلف در تسخیردو حلقهٔ دگر افزوده ای بر این زنجیر
ز صحن باغ برون آمدی قبا گلگونچو خار رنگ گلت گشته است دامنگیر
طبیعتت بهوای بهار می ماندهزار گونه بیابد به هر نفس تغییر
چه الفت است که هرگز جدا نمی گردددلم ز زلف تو مانند دانه از زنمجیر
به بزم وصل تو دل راه ناله را گم کمردخموش ماند ز حیرت چو بلبل تصویر
چسان ز ضعف قدم در ره تو بردارمکه نقش پا کندم کار حلقهٔ زنجیر
کند به پردهٔ چشمم همیشه دست خیالشبیه روی تو با خامهٔ مژه، تصویر
ز هجر سلسلهٔ زلف او رسد شب و روزبه گوش من ز دل آواز نالهٔ زنجیر
خدیو کشور آگاهیم به کسوت فقرکلاه کهکهی ام تاج و پوست تخت سریر
ز خویشتن بطلب هر چه خاطرت خواهدقدم برون منه از خویش و گرد عالم گیر
بود چو مهر جهان زیردست مرتبه اشاگر قلمرو دل را کسی کند تسخیر
خراب باد دلی کز غم تو بگریزدکه هست خانهٔ دل را شکستگی تعمیر
بریده باد خدایا دو دست بیدردیکه نیست ناخن او شمع داغ را گلگیر
جنون سرشته دلم پیش از دم ایجادچنان ز شوق تو دیوانه بود و بی تدبیر
که از فضای وجود و عدم برون می رفتبه دست عشق نمی بود اگر سر زنجیر
کسی که کشتهٔ بیداد اوست می داندکه همدم دم عیسی بود دم شمشیر
زتیره بختی اگر شکوه سر کنم ترسمکه همچو خامه بیالایدم زبان با قیر
زدرد عشق تو گر نکته ای کنم انشازبان خامه بنالد بحال من ز صریر
ببزم وصل تو از درد هجر می نالمکه موج اشک به پای نگاه شد زنجیر
ز آسمان بلا سنگ جور می باردسبو صفت سر خود را به هر دو دست بگیر
مباد گرم تپیدن شوی ز بیتابیبرنگ شعله ز آسیب صرصر تقدیر
درآ چو شمع فروزان به پردهٔ فاننوسبه زیر دامن حفظ خدیو کشور گیر
امام دنیی و عقبی محمد باقرکه طفل مکتب تدبیر اوست عالم پیر
براه روشن دین تو هر که رهرو گشتبه رنگ آینه شد نقش پاش عکس پذیر
شود ز فیض صفات سحاب جود تو سبزبه رنگ شهپر طوطی زبانم از تقریر
زبیم هیبت امر تو زود برگرددزند جلالت اگر بانگ نهی بر تقدیر
ز چنگ مرگ مقدر برون تواند جستنویسی ار تو به ایام عمر کس توفیر
هلال سایهٔ نعل سمند برق تکتبود غبار سم توسن تو مهر منیر
ز تیغ شعله نژاد تو گر سخن گویمزبان زبانهٔ آتش شود گه تقریر
به پشت گرمی حفظ تو آهوان شب تارروند بر اثر روشنی دیدهٔ شیر
بهار فیض شود گر کند هوادارینسیم خلق خوش تو به غنچهٔ تصویر
قدم ز بیشه برون گر نهد پی نخجیرکند مهابت عدل تو پی به ناخن شیر
زهی شجاعت و غیرت که فتح و نصرت رااسیر کرده به زنجیر جوهر شمشیر
زهی هنر که رباید ز خصم در پیکارزحلقه های زره شست نیزه اش زهگیر
بسان موج بپیچد زبان طعن عدواگر ز جوهر شمشیر او کند تقریر
به رنگ برگ خزان دیدهٔ چنار به خاکز هیبتش فتد از شاخ دست پنجهٔ شیر
هزار پیکان از شست قدرتش در رزمنشسته در دل دشمن چو دانه در زنجیر
کجاست قوت پرواز روح خصم ترااگر نه بال و پر قوتش شود پر تیر
تو آفتاب و بود توسن کبود تو چرخبه دست مهر هلالی است در کفت شمشیر
به هر مصاف که سر خیل پر دلان باشینوای فتح تو گردد بلند از نی تیر
همای تیر تو هنگام رزم بنشینددر استخوان عدویت چو شست در زهگیر
به روز معرکه رزقی نمی خورد جز گرزچرا ز جان نشود خصم کینه جوی تو سیر
تو آفتابی و من شبنمم، وجود مرابه پشت گرمی احسان زخاک ره برگیر
امیدم آنکه به کشت امید بدخواهتبه جای باران بارد شرر ز ابر مطیر