گنج

شمارهٔ ۱۵ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی ابن طالب علیه الصلواة و السلام

هزار شکر که سرمستم از شراب طهوربری است شیشه ام از خاره و می ام از انگور
رساست مستی ام از جام همت سرشارسزاست ساغرم از کاسهٔ سر فغفور
ز سنگسار غم از استخوان سوده تنمبه زخمهای درون بسته مرهم کافور
چه دل نهی به غم روزگار شرمت بادکه از تو خانه اندوه شد سرای سرور
مشو به وادی ظلمت سرای تن خرسندترا که در کف دل داده اند شمع شعور
به سرخ و زرد جهان دل منه که پیوستهمزاج مرد نفور است از متاع غرور
سرور خاطرت از آسمان امید مدارزمهربانی تو خاطری نشد مسرور
چو دستگیر ضعیفانی از بلا مهراسبس است پردهٔ افت به خرمن از پر مور
ترا ز پهلوی خود گر رسد گزند سزاستدلت زجوش هوس گشته خانهٔ زنبور
ز راز سینهٔ دلمردگان شدن آگاهبود به دیدهٔ اهل تمیز کشف قبور
اگر چه پای دلم سوده گشت تا زانوولی به رفتن از خود ندارمش معذور
تو چون به کعبهٔ رفتن ز خویش ره بردیبه حیرتم که دگر آمدن به خود چه ضرور
ز درد عشق توام داغ حرز بازوی دلز فیض یاد تو غم در حریم سینه سرور
بیا مرو که دل غم کشیدهٔ ما رابود ز آمدن و رفتن تو ماتم و سور
به هر خرابه که سرو تو در خرام آیدشود ز خانهٔ چشم نظارگی معمور
به زور گریه، دل یار را به درد آرمکه آب جا به دل سنگ می کند به مرور
کدام شب که نه از جذب نشتر مژه اشرگم ز پوست برون جسته چون رگ طنبور
رخت ز پهلوی زلف است پر به دل نزدیککه پیش پای نماید شبانگه آتش دور
به رنگ جوهر آئینه از رخ و زلفشبه پیچ و تاب اسیرم میان ظلمت و نور
ز گردن تو عیار است خون ناحق خلقبه رنگ بادهٔ لعل از صراحی بلور
برد ز یک گل رخسار صد گلستان فیضکند نسیم نگه بر گل رخت چو عبور
چه حکمت است که نزدیک می شود با دلبود مزاج تو چندانکه از مروت دور
ترا کسی که در آغوش خویش گیرد تنگبود چو کسوت فانوس گردآور نور
سفیدبختی عشاق صورتی دارداگر ز تیرگی آید برون شب دیجور
گره ز رشتهٔ تقدیر از نتوان کردشود کفت همه یک ناخن ار چو سم ستور
قماش خلعت هستی است اینکه می نگریچو تار و پود بهم درشده سنین و شهور
ز فیض باطل دیوانگان مشو غافلکز آتش دل ما روشن است شمع شعور
اگرچه سرمه شد او من غبار راه شدمسزد که جوش زند خون رشک از رگ طور
نشد ز مهر بما نرم شانه گردد یارکشیده ام ببرش چون کمان همیشه به زور
خوشا دلی که به ارباب درد می جوشدمجو ز خاطر مسرور خلق فیض سرور
همیشه باد گرفتار درد بی دردیدلی که نیست ز بیداد عافیت رنجور
به روی خاک نشین زنگ غم نمی باشداگر تو دیده وری آینه است نعل ستور
ز آسیا چه رسد دانه را به غیر شکستمدار از فلک بی مدار چشم حضور
نشسته بر دلم از بس ز چرخ گرد ملالچو شمع خلوت فانوس رفته زنده به گور
فلک به قصد گزندم به ثابت و سیارکدام شب که نشوریده خانهٔ زنبور
گه کنایه مرا ریزه خوانی اغیارفشانده سونش الماس در دل ناسور
کجا روم به که گویم که گشته است دلمز وضع اهل زمان تنگتر ز دیدهٔ مور
حذر ز محفل یاران این زمانه حذرحذر ز خانهٔ زنبور یعنی از شر و شور
همه بدست و زبان در پی گزند هم اندنه دوستی نه نمکخوارگی بود منظور
جدا ز هم چو شوند این جماعت از غیتبهم زنند ز دنبال نیش چون زنبور
ز همگنان چنینم خدا نگهداردکه جمله دیو سرشتند وز آدمیت دور
نظر به باطن شان حق به جانب همه استکه طبع شان بود از یکدگر همیشه نفور
شما که خوب توانید شد به صحبت خوبز همنشینی او باش بد شدن چه ضرور
قسم به صدق و صفای سحر که نبود و نیستبه جز نصیحت ازین گفتگو مرا منظور
خداگو است که من خیرخواهم احبابمبه خاطرم بدی هیچکس نکرده خطور
مرا که داده خدا منصب سخندانیبه غیر مدح سرائی چرا کنم مذکور
دگر ز ذکر که شمع زبان مرا افروختکه طعنه زن شد ازو بر سحر شب دیجور
نسیم لطف خدیوی مگر وزید کزوشنیده بودی دم عیسوی دل رنجور
شهنشهی که پی سجدهٔ درش هر شامنهاد مهر سر بندگی به خاک از دور
شهنشهی که به درگاه قدر او فغفورز سر به خاک مذلت نهاد تاج غرور
شهنشهی که گرههای بیضهٔ فولادگشاده می شود از حکم او به ناخن مور
به رنگ غنچه زبان لخت خون به کاهش بادکسی که شد به لبش غیر یاعلی مذکور
ز بیم شحنهٔ نهی تو تا به صبح نشورغنوده دختر رز در مشیمهٔ انگور
به چشم صبح که گنجور نقد خورشید استکشیده اند ز خاک در تو سرمهٔ نور
بدور شحنهٔ عدل تو می سزد که کندچو مهره جا بسر مار بیضهٔ عصفور
رسد به عالم دل پیروت به آسانیکه گنج مخفی اسرار را تویی گنجور
سفیدبختی اعدای تیره باطن تونمونه ای بود از پرده های دیدهٔ کور
به جنب رای تو بی نور دیدهٔ خورشیدبه پیش خلق تو صد خلد معترف به قصور
به جز ولای تو صوم و زکات مجزی نیستبه غیر مهر تو نبود نماز و ححج منظور
مخالف تو اگر در حیرم کعبه شودچنان بود که به دیوار دست مالد کور
به ریگ بحر و بیابان محاسبان قضافضایل تو شمردند و ماند نامحصور
من فقیر ز فضلت چه می توانم گفتبه غیر اینکه شوم معترف به عجز و قصور
که داد مدح سرائیت می تواند دادز دامن صفتت کوته است دست شعور
ز حضرت تو الهی امید میدارمکه صبح روز جزا با وجود فسق و فجور
به دوزخم نفرستی که دوزخ دگر استمرا به دشمن آل نبی شدن محشور
ز شعر و شاعریم اینقدر نتیجه بس استکه در زمانه به مداحی توام مشهور
بس است جایزهٔ نظم من همین جویاکه روز حشر شوم با سگان او محشور