شمارهٔ ۱۴ - در منقبت امام علی نقی (ع)
زجوش سبزه و گل کرده ابر فصل بهاربساط مخمل گدوز پهن در گلزار
هوای باغ جلوریز می برد دل راشود با باد چو بوی گل پیاده سوار
به چنگ نغمه سرایان ز فیض آب و هواچو بال طوطی گردیده سبز موسیقار
قدم زند چو تماشایی به صحن چمنکند چو باد بهاری به روی گل رفتار
ز بسکه بهره ور از مایهٔ رطوبت شدنمود موج هوا عقد گوهر شهوار
درخت خشک ز موج نسیم شد سرسبزچنانکه از نفس عیسوی تن بیمار
ز فیض باد بهاری شکفته مرغان راچو گل به گلشن کشمیر غنچهٔ منقار
ز انبساط هوای نشاط افزایشهمیشه خنده زند همچو کبک بوتیمار
خوشا هوای دیاری که صرصر از خاکشبرد شمیم گل و نسترن به جای غبار
صفا پذیر شد از بس زمین این کشورز بس لطیف بود خاک این خجسته دیار
چنانکه شمع ز فانوس شیشه بنمایدبه باغ لاله نمایان شد از پس دیوار
به هیچ دل نبرده ره غبار اندوهیکه رفته موج هوایش ز آینه زنگار
شکفتگی شده عام آنچنان ز فیض هواکه هیچ فرق ز پیکان نمانده تا سوفار
کجاست لشکر اندوه و غم که هر رگ ابربود زموج هوا همچو تیغ جوهردار
ز شور خندهٔ گل در فضای این گلشنبه گوش کس نرسد صوت نغمه های هزار
رطوبت است ز بس با هواش چون مرجانزبس لطافت خاکش رگ زمردوار
به زیر آب نهان است پنجهٔ خورشیدزخاک سبزش پیداست ریشهٔ اشجار
ز فیض آب و هوای بهار این گلشنبه بار آمده شاخ شکوفه بر دستار
به روی صفحهٔ آئینه از وفور نموعجب مدان که دمد گل ز سبزهٔ زنگار
خوشا لطافت این سرزمین که از خاکشچو مو ز آینه پیداست ریشهٔ اشجار
هواش بسکه بود مشک بیز لبریز استچو نافه هر کف خاک چمن ز مشک تتار
ز بسکه سبز شد از فیض آب و لطف هوانمود هر کف خاش به رنگ برگ چنار
بود به گلشن این بوستان عشرت خیزترانه سنج چو منقار عندلیبان خار
چنان وفور گل و لاله کرد سنگینیکه خون لعل برون جست از رگ کهسار
ز لطف آب و زفیض هوای جان بخششنخورده سیلی بادخزان رخ گلزار
ز داغ سینهٔ من باغبان این گلشنگرفته گویی تخم گل همیشه بهار
درین چمن بود از حسن صوت بلبل راگره گشای دل غنچه ناخن منقار
دلی چه سود که مانند غنچهٔ تصویرنگشت باز گره از دل ستمکش زار
چنار ازان کف افسوس گشته سرتا پاکه نیست رنگ دوامی به چهرهٔ گلزار
ازان ز دل نتواند گشود عقدهٔ غمکه هست پنجهٔ گل همچو دست بسته نگار
گشاد کار ز تن پروران مجو زنهارکه عقده نتواند گشود دست چنار
مدار چشم مروت ز آسمان دورنگمخور فریب وفا زین ستمگر غدار
چو خار در تن ماهی نهفته از نیرنگهزار خنجر در دشنه ای که برده به کار
مباش ایمن از آن دل که از تو یافت شکستبه شیشه ای که ز دستت فتاد پا مگذار
به دل خورد چو خدنگت ز بسکه تنگ دلمشبیه غنچهٔ پیکان شود لب سوفار
دلم به دامن مژگان ز جوش گریه فتادچو آن غریق که طوفانش آورد به کنار
به ذوق گریه چو دامم تمام اعضا چشمز شوق ناله همه تن گلو چو موسیقار
رسد به شوق نثار تو خونم از رگهابه دامن مژه چو نهرها به دریا بار
ز حرص پروری آخر ترا بدی زایدنشسته مرغ دلت بر فراز بیضهٔ مار
گشاده خلق لب از بس به کفر نعمت، نیستدلی که نبودش از رشتهٔ نفس زنار
ز اختلاط دو یکدل مجوی جز آرامبه روی آینه استاده آب ازان هموار
بود مضرت شاهان فزون ز سایر خلقچو تاجدار بود بیشتر بترس از مار
کند چو عزم سفر بیشتر برد حسرتزدار دنیا آنکس که هست دنیادار
عذار روز مکافات اهل نخوت راستکشد سری که بود مست باده درد خمار
زند همیشه دم از عشق بوالهوس ز آنروکه داغ تست دل مرده را چراغ مزار
مسافرانه زیم در جهان ندارد از آنبه رنگ خامهٔ زین خانه ام در و دیوار
چو تار چنگ رگ سنگ در فغان آیدز بسکه آهم اثر کرد در دل کهسار
به آن خدای که سازد تصور مثلشبه سومنات بدنها عروق را زنار
به قادری که گل آتشین لاله دماندفشاند تا به دل کوهسار تخم شرار
به آن یگانه که از بس بزرگی ذاتشعقول را نبود در حریم کنهش بار
به مبدعی که ز کلک بدیع قدرت خویشکشیده بر ورق دهر نقش لیل و نهار
به صانعی که درین کارگاه کون و فسادچهار عنصر ازو گشته مصدر آثار
به خاک پای رسولی که گرد نعلینشکشد به چشم مه و مهر سرمهٔ انوار
به حکم او که فلک را ازوست رتبهٔ سیربه حکم او که ازو یافت سطح خاک قرار
به فیض گلشن قدر بهشت پیرایشکه هست یک گل رعنای او خزان و بهار
به زور بازوی شاه نجف امیر عربوصی احمد مختار حیدر کرار
به کان جود و جهان وقار و بحر سخابه مرتضی علی آن شیر بیشهٔ پیکار
به زهرها که چشیدند آل پیغمبربه دردها که کشیدند ائمه اخیار
به مصحف گل رویی که از نهایت شرمنسیم را نبود در حریم وصلش بار
به بلبلی که ز روی صحیفهٔ غنچهکند همیشه دعایی صباح را تکرار
به آن دلی که ز بس شوق درد غنچه صفتکشیده تنگ گل زخم یار را بکنار
به خنده لب زخم نخورده نیش رفوبه داغ و اشک یتیمان به ثابت و سیار
به آن شهید که با داغ دل بخون غلطدچو لاله ای که بریزد به ساحت گلزار
به عجز خاک نشین و به نخوت منعمبه نارسائی طالع به دولت بیدار
به ذوق لذت بیداد و زهر چشم عتاببه شوق گرسنه چشم و به نعمت دیدار
به طفل غنچه که بیدار سازدش از خوابگلاب پاشبی شبنم به باغ صبح بهار
به آن نسیم که از باغ رو به دشت نهدبه آه عاشق بیدل ز یاد عارض یار
به خندهٔ لب زخم و به عاشق خوشدلبه بردباری خصم و به خاکساری مار
به گوهری که بریزد ز دامن مژگاناسیر صبح بناگوش یار را به کنار
به چشم مست نکویان به ساغر لبریزبه زلف سلسله مویان به نافهٔ تاتار
به بد شرابی یار و به بیقراری دلبه تندخوئی آتش به اضطراب شرار
به خنده ای که زند سر زمست صاف غروربه ناله ای که برآید ز سینهٔ افگار
به تردماغی زهاد و خندهٔ لب گوربه شب نشینی بی باده و چراغ مزار
به انبساط لب یار و زاری عاشقبه شور قهقههٔ گل به ناله های هزار
به چاه غبغب خوبان که از وفور صفابرون تراود ازو آب گوهر شهوار
به ذکر و فکر فقیری که از نهایت حرصبود ز حلقه بگوشان مالک دینار
به نوک سوزن مژگان یار کز دلهابه جنبشبی بتواند کشید نشتر خار
به مهربانی مستان بزم در صحبتبه کینه جوئی مردان رزم در پیکار
به درگهی که به صد آه و ناله می آیدبه عشق بازی گل میخ او ز باغ هزار
که آرزویی دگر در دلم ندارد راهبه جز طواف در روضهٔ جهان وقار
علی ابن محمد امام هر دو سراخدیو دنیی و عقبی شه صغار و کبار
تویی که هیبت قهرت بسان گریهٔ بیدفکنده دست و دل شیر شرزه را از کار
ز بیم شعلهٔ دشمن گداز شمشیرترود ز رنگ به رنگی فلک ز لیل و نهار
خورد به حکم تو گر دست روز موج بحارز بحر سیل رود باز پس سوی کهسار
به جسم دشمن دین تو در دم هیجاز ضرب گرز گران سنگ و خنجر خونخوار
بود زخم عیان استخوان خورد شدهچو دانه ها که نمایند از شکاف انار
فتاد سایهٔ تیغت چو در تن خصمتشکافت هر قلم استخوانش چون منقار
ز تندباد خزان مهابت تو فتدبه خاک پنجهٔ خورشید همچو برگ چنار
ز بسکه تیغ تو سرها به باد داد، بودبه رزمگاه تو هر گردباد کله منار
چو کوه طور شود سنگ سرمه سرتاسرسموم قهر تو گر بگذرد سوی کهسار
به عزم رزم چو بندی میان مردی راز ضرب دشنهٔ دلدوز و تیغ آتشبار
برآید از تن خصم تو جان غم فرسودچنانکه نالهٔ پردرد از دل افگار
به دور شحنهٔ عدل تو شد زبان به قفافتاد دیدهٔ نرگس اگر به ساق چنار
به عهد روشنی رای تو چنار ز برگعجب نباشد اگر آفتاب آرد بار
ز بیم نهی تو هرگز ز کاسهٔ طنبورصدا نیامده بیرون چو چینی مودار
فلک سریر خدیوا ملک غلام شهاتویی که سایهٔ گرز تو در دم پیکار
فکنده مغز پریشان کاسهٔ سر خصمچنانکه کافتد از فرق می کشان دستار
ز پنچه اش چو بدید استخوان خصم فشاربه یکدگر همه چسبید همچو موسیقار
ز بسکه خشک شد از هیبت جلادت اوز زخم خصمش خون باز ماند از رفتار
به دور ابر کف او به دامن افلاسچنین که ریخته پیوسته گوهر شهوار
ز بسکه مایه ور از جنس ناروایی شدکسی به چشم طمع ننگرد به سوی بحار
زند چو بوسه به شستش گه کمانداریرسد بهم لب سوفار تیر چون منقار
یکی بود لب و دندان بسان مقراضشز بس گزد لب افسوس خصم بدکردار
زبان طوطی مدحت سرای خامهٔ منچو وصف تندی یکران او کند تکرار
نقط ر صفحه جهد چون سپند از آتشبه جنبش آید مسطر چو موج دریابار
خوشا امید تو جویا که در نظر داریثواب نعمت ز مدح ائمهٔ اطهار
بصورت اند جداگر ائمه از احمدبه معنی اند یکی با پیمبر مختار
به چشم دید چو بینی به بحر متصل اندجدا اگر چه نمایند در نظر انهار
به روضه ات که بود قبله گاه اهل یقینبه رهنمونی طالع خوش آنکه یابم بار
شوم نخست بدرگاه آسمان جاهتهلال وار سراپا جبین سجده گذار
از آنکه هدیهٔ من لایق جناب تو نیستعرق فشان ز خجالت بسان ابر بهار
کنم به خاک ره زایران درگاهتهمین درر که بسفتم به دست عجز نثار
پس از طواف تو چو رو به کربلا آرمدر آن مطاف اجل تنگ گیردم به کنار
بسر زنم گل آسودگی ز فیض حسیندر آن زمین فلک قدر تا به روز شمار
شها ثنای تو نبود مجال ناطقه اممرا چه حد که توانم شدن مدیح نگار
چو نیست مدح تو یارای من همان بهترکه آشنا به دعایت کنم لب اظهار
گل سرسبد چرخ تا بود خورشیدبه گرد مرکز خاک است تا فلک دوار
امیدم آنکه لگدکوب حادثات بودتن عدوی تو مانند خاک راهگذار
چو این قصیده در آفاق طبل شهرت زدخطاب یافت ریاض المناقب از ابرار