شمارهٔ ۹۹۰
شمعی که مرا روشنی جان تن است آنزینت ده هر محفل و هر انجمن است آن
دردی که رسد از تو چو جان است عزیزمداغی که ز دست تو بود چشم من است آن
در موج لطافت شده پنهان تن سیمشگل پیرهنان! نکهت گل پیرهن است آن
گردد ز نسیم دم سردم متبسمای همنفسان غنچهٔ گل یا دهن است آن
امروز درین باغ نباشد به از اوییچون نرگس و گل چشم و چراغ چمن است آن
خون دل یاقوت چکد از لب لعلشجویا که گفتار چه رنگین سخن است آن