شمارهٔ ۹۸۷
چنان یکباره ترک تیغ باز من برید از منکز آن قطع نظر خونابهٔ حسرت چکید از من
به نیروی محبت کرد صید خویشتن دل رابسان دام ماهی هر قدر دامن کشید از من
چنان هر قطره خون دیده ام بر خاک می غلتدکه شد صحرای امکان محشر چندین شهید از من
چرا در عالم دیوانگی نازم ز تنهائیکه وحشت رام من گردید اگر الفت برید از من
همین دل را نه تنها منصب بی طاقتی باشدکه هر عضوی جدا در خون حسرت می تپید از من
شبیه صفحهٔ تصویر گردد پردهٔ گوششبه یاد عارض او ناله ای هر کس شنید از من
غرور حسن و بیباکی و استغنا و ناز از تونیاز و احتیاج و عجز و زاری و امید از من
دلم در دست ناز اوست لوح مشق معشوقیبه هر کس سرگردان شد، انتقام او کشید از من
ز روی غیر چشم لطف جویا بر نمی داردنمی دانم نگاه نازپروردش چه دید از من