گنج

شمارهٔ ۹۵۱

چو رو از برقع آن رشک قمر می آورد بیرونبه چشم مردمک چون مور پر می آورد بیرون
عجب نبود نگاهم آب و رنگ آه اگر داردسرشک آسا سر از چاک جگر می آورد بیرون
به صد رنگینی طاووس جنت یاد رخساریدل پر داغ را از چشم تر می آورد بیرون
زند دل بر شکاف سینه خود را هر دم از شوقتچو از چاک قفس مرغی که سر می آورد بیرون
نویسم نکته ای در آرزوی وصل اگر جویاچو ناوک خامه ام از شوق پرمی آورد بیرون