شمارهٔ ۹۴۱
چو یافت لذت بیداد خنجر مژگاندلم چو دیده بیاسود در بر مژگان
به شوق دیدنت از جای شد چنان نگهمکه همچو شمع نشسته است بر سر مژگان
رگم برون جهد از پوست همچو تار ربابکه نظاره ات از شوق نشتر مژگان
به سیل اشک تن لاغرم ز جا می رفتاگر نگاه نمی داشت لنگر مژگان
ز بس به تار نگاهم گره فتاد ز اشکنمی رسد شب وصل تو تا سر مژگان
نمی ز سوز فراقش نمانده در جگرمهمیشه باشم جویا از آن تر مژگان