شمارهٔ ۹۱۴
عشق در زنهار باشد از دل غم پیشه امنی به ناخن می کند شیر ژیان را بیشه ام
من که از طفلی نمک پروردهٔ درد توامهمچو سرو آه در دلهاست محکم ریشه ام
فکرم از یاد میان یار نازک گشته استبرنتابد نشتر دخلی رگ اندیشه ام
عار دارد سعی فرهادیم از صورت کشیخوردهٔ جانست پنداری شرار تیشه ام
هیچ کم نبود می لعلی زلعل آبدارمی زند پهلو به سنگ خاره جویا شیشه ام