شمارهٔ ۹
نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش راکه ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را
نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادیکه ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را
نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیریکه آرام رگ خوابست موج اضطرابش را
خبردار دل خود باش در بزم شراب اونسازی خام سوز از گرمی مجلس کبابش را
دلم بگداخت جویا از خیال شعلهٔ حسنشندارد ظرف مینا طاقت زور شرابش را